تبليغاتX
دست نوشته ها یی از خلیج فارس

نمی دونم یادتونه یا نه ؟

ماجراهای این بلاگ رو؟

اینجا بلاگ خود دانیال همون کوچولوی قشنگیه که اون ماجراها براش اتفاق افتاده و شده بزرگترین امتحان زندگی .

بخونیدش.


کاری نکنید، که خداوند، دردهای کوچکتان را با دردهای بزرگتری، از خاطرتان ببرد.

سوره بقره / آیه 30- و حالا من به پای این درد، صبر میکنم تا تو سرت پیش تمام ملائکه ای که بر خلقت انسان خرده می گرفتند، بلند باشد.

اذان صبح را که گفتند، انگار فریاد زدند «برگه ها بالا»! شب بیست و یکم هم گذشت... خدایا؛ نمیدانم قبولم یا نه

آه! خدا... چرا کسی باورش نمی شود که گاهی مرد ِ زندگی هم دلش می خواهد که «فردا»یی را با بزرگترش برود... به مادرم بگو، فردا باشد .



نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:29 | لینک  | 

آقاي گابريل گارسيا ماركز، نويسنده بزرگ آمريكاي لاتين از زندگي اجتماعي خود  بواسطه عوارضي در مزاج و سلامتي‌اش:(سرطان لنفاوي ) خداحافظي كرده است

  او نامه‌اي به دوستانش فرستاده است و با سپاس از اينترنت كه همگي ما را قادر ساخته تا آنرا با هم تسهيم كنيم. من خواندن آنرا به شما توصيه مي‌كنم، چراكه اين متن كوتاه توسط درخشانترين آمريكايي لاتين تبار از سالها پيش نگاشته شده است كه حقيقتاً الهام بخش است.

 

«اگر براي نمونه خدا فراموش كند كه من فقط يك عروسك خيمه شب بازيم و به من تكه‌اي بيشتري از زندگي بدهد، من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم كرد، بهترين كاري كه مي‌توانم انجام دهم

شايد نگويم هرچه را كه مي‌انديشم اما قطعاً درباره هر چه مي‌گويم انديشه مي‌كنم

به هر چيزي ارزش مي‌نهم نه فقط براي اينكه با ارزشند، بلكه براي آنچه آنها ارائه مي‌كنند و بيان مي‌دارند. كمتر خواهم خوابيد و بيشتر رويا خواهم ديد. براي هر دقيقه‌اي كه چشمانمان را رويهم مي‌گذاريم، بمدت شصت ثانيه روشنايي و نور را از دست مي‌دهيم. ادامه مي‌دادم از آنجايي كه ديگران متوقف شده‌اند و برمي‌خاستم وقتي كه ديگران مي‌خوابند.

اگر خدا تكه‌اي بيشتري از زندگي به من مي‌داد، ساده‌تر لباس مي‌پوشيدم، در نور آفتاب غوطه مي‌خوردم، برهنه خود را رها مي‌كردم، نه فقط جسمم را بلكه روحم را نيز.   به مردم ثابت مي‌كردم كه چقدر در اشتباهند كه فكر مي‌كنند چونكه پيرتر شده‌اند عاشق شدن را قطع كرده‌اند ، چراكه آنها عملاً از همان زماني كه عاشق شدن را متوقف كرده‌اند، شروع به پيرتر شدن كرده‌اند.

به كودكان دو بال مي‌دادم، اما آنها را به تنهايي رها مي‌كردم تا هر كدام  بياموزد كه چگونه با تكيه بر خود پرواز كند. به فرد سالخورده، نشان مي‌دادم كه آنها  چگونه مي‌ميرند نه با فرآيند مسن شدن بلكه با غفلت كردن. چيزهاي زيادي از شما ياد گرفته‌ام.... 

 

من ياد گرفته‌ام كه هر كس مي‌خواهد تا بر بالاي كوه زندگي كند، اما فراموش مي‌كند كه اصل مطلب همان چگونگي  راه پيمودن است. من ياد گرفته‌ام كه وقتي نوزادي تازه تولد يافته انگشت شست پدرش را چنگ مي‌اندازد، براي هميشه در قلب او جا گرفته است.

من ياد گرفته‌ام كه يك فرد تنها وقتي مي‌تواند به فردي ديگر از بالا به پائين نگاه كند كه بخواهد به او در برخاستن كمك نمايدمطالب زيادي را از همه شما آموخته‌ام. هميشه بيان كن، آنچه را كه احساس مي‌كني و انجام بده آنچه را كه فكر مي‌كني. اگر من ميدانستم كه امروز آخرين وقتي است كه شما را خواهم ديد،  شما را قوياً به آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.

اگر من بدانم كه اين دقايق آخرين دقايقي هستند كه من شما را خواهم ديد، به شما مي‌گفتم كه « عاشقتان هستم» و به اين فرض بسنده نمي‌كردم كه شما خود آنرا مي‌دانيد. هميشه صبحگاهي هست كه در آن زندگي بما فرصتي دوباره مي‌دهد تا كارهاي خوبي انجام دهيم.

به خودتان نزديك باشيد، به عزيزانتان،و به آنها بگوئيد كه چقدر به آنها نياز داريد و چقدر عاشقشان هستيد و چقدر به آنها توجه داريد. زماني را براي بيان اين جملات بگذاريد، «متاسفم»، «مرا ببخش»، «لطفاً»، «متشكرم» و همه كلمات قشنگ و دوست‌داشتني كه شما بلديد.

هيچكسي شما را به خاطر نخواهد آورد اگر شما افكارتان را پيش خود بصورت راز نگه داريد، خودتان را وادار كنيد تا آنها را بيان و ابراز داريد. به دوستان و عزيزانتان نشان دهيد كه چقدر به آنها علاقمنديد...  

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 22:12 | لینک  | 


 
یک خانم بلوند و یک وکیل در هواپیما کنار هم نشسته بودند

وکیل پیشنهاد یک بازی را بهش داد!

چنانچه وکیل از  خانم سوالی بپرسد و او جواب را نداند، خانم باید 5 دلار به وکیل بپردازد و هر بار که  خانم سوالی کند که وکیل نتواند جواب دهد، وکیل به او 50 دلار بپردازد.

سپس وکیل اولین سوال را پرسید:" فاصله ی زمین تا نزدیکترین ستاره چقدر است؟ " خانم بی تامل 5 دلار به وکیل پرداخت.


سپس خانم از وکیل پرسید" آن چیست که با چهار پا از تپه بالا می رود و با سه پا به پایین باز می گردد؟" وکیل در این باره فکر کرد اما در انتها تسلیم شده و 50 دلار به خانم پرداخت.

سپس از او پرسید که جواب چی بوده و  خانم بی معطلی 5 دلار به او پرداخت کرد!!!!


ستاره دریایی

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند
که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت
مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي
افتد در آب مي‌اندازد.

-
صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي خواهد بدانم چه مي کني؟

-
اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين
صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود
اکسيژن خواهند مرد.

-
دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود
دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه
همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت
و گفت:

"
براي اين يکي اوضاع فرق کرد… !"

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 20:37 | لینک  | 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 20:4 | لینک  | 

تا حالا تو سه یا چهار متری استخر شنا کردی؟ با چشمهای بسته زیر آب رفتی، هی میری پائین و پات به کف استخر نمیخوره، شهامت میکنی و بالا نمیای زود، پائینتر میری،دست و پا میزنی، بازم پائینتر، همه حواست به اینه که کی پات به کف استخر میخوره و یه هو میخوره، انگار برق تو رو گرفته باشه.


مست فتح و بشارتی تازه میای بالا، چشات برق میزنه، تو تا ته ته استخر رفتی، به اونهایی که تشویقت کردن تا ته استخر رو لمس کنی، به اونهایی که تو نیم متری دست و پا میزنن، یه جور دیگه نگاه میکنی.


حالا توی آب فاتحانه میرقصی و هنوز خیلیها شادمانی تو رو درک نمیکنن، با تردید نگاهت میکنن و تو لبخند رضایتت رو بیهیچ چشمداشتی نثارشون میکنی.
از لحظهای که امنیت سطح آب رو رها میکنی تا ته استخر رو لمس کنی، در خلاء هستی، در برزخ، نه در سطح و نه در عمق، در میانه، پر از تردید، پر از بیم و امید. سرگشتهای مسافر، مسافری بیخانه، و وقتی تجربه کردی آنچه رو که بیقرارش بودی، مقصد توئی، خانه توئی، آب توئی، همه استخر توئی، سطح توئی، عمق توئی، همه رو میفهمی، اگر چه کسی تو رو نفهمه.


زندگی همون استخره، همه روابط ما، همه بایدها و نبایدها، قائده ها، شکستها و پیروزیها در سطح اتفاق میافته، کمتر کسی هست که شهامت کنه، و شناخته ها را رها کنه، کلمات و معانی رو رها کنه، و به دل سکوتی مرموز شیرجه بره، گاهی از سطح فراتر میریم، اما سکوت و بیمعنائی رو تاب نمیاریم و خیلی زود دوباره به سطح بر میگردیم، گاهی نه تحمل موندن در سطح رو داریم و نه شهامت فراتر رفتن به عمق رو، روابط سطحی رو بیریشه میبینیم.

ادبیات منفیگرای ما از سطح گذشت اما نتونست زیاد به عمق بره و میونه های راه با دستهائی خالی به بالا برگشت و آیه یاس خوند، اما انسانهائی در همیشه تاریخ بودند و هستند که عمیقتر رفتن و یگانگی رو تجربه کردن، حافظ، مولوی و بسیاری دیگه که نوید بخش ما انسانهای مسافر هستن، تا شجاعانه به عمق شیرجه بریم، تا دیوانه تر قائدههای خشک رو از دست و پای ذهنمون باز کنیم.

نوشته شده توسط حمید در ساعت 15:39 | لینک  | 

از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.

- آن چيست؟
- «تصميم‌هاي درست»

- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟
- پاسخ «يك كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تجربه»

- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟
- پاسخ «دو كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تصميم هاي اشتباه»

نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:57 | لینک  |