تبليغاتX
دست نوشته ها یی از خلیج فارس

سلام

این مطلب رو یکی از دوستام برام فرستاده.

دیدم جالبه به یه بار خوندنش میرزه.دیدگاه جالبیه به زندگی و خدا

نظر شما چیه؟

 


من چرا آمده ام روی زمین؟

در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.

منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.

فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:

با شما هستم من!

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!

من چرا آمده ام روی زمین؟

شده ام بازیچه؟       که شما حوصله تان سر نرود؟  

   بتوانید خدایی بکنید؟    و شما ساخته اید این عالم،  

 با همه وسعت و ابعاد خودش،    تا به ما بنمائید،

                      

 قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا،     ما همگی ترسیدیم!          به خداوندیتان،  

  تنمان می لرزد . . .!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............

آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز،     زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،       چشممان خون بارد  و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،

 و به ما رحم کنید،    و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،  

  حور و پردیس و پری هم دارید..........................

تازه غلمان هم هست،     چون تنوع طلبی آزاد است!

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،  

همه چیز از بخت است!         شده ام من آدم،

 اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم،        قسمتم این بوده،

جنس من مرد شده !   آمدم من دنیا،    مرز سال دو هزار.   

   قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،

 پدرم این بوده،    که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد!  راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . . !     هرچه شد قرعۀ من این آمد! 

 

راستی باز سؤالی دارم،          بنده را عفو کنید.                          توی آن قرعه کشی،           ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست       ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.    

  چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

 تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!

به شما بر نخورد . . . . . .!   از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟                    

شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!  

ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!

 عجبا!    عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من؟   

 می شود دست زِ من برداری؟           بی خیالم بشوی؟

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!    

               من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

  بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟        

                       

که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟

مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!

عذر من را بپذیر!          

                     این امانت بده مخلوق دگر!

می روم تا کپه ام بگذارم.    

صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!

به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،

                      در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!

تو و یک آینۀ بی انصاف!        کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد.        کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدایی آمد،     

           از دل خلوت شب،   

                                از درون خود من.

من خدایت هستم،   

        هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،    هرچه را می بینی،       

 ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است.    من فقط ناظر بازی توام.        

 منتظر تا که چه را  یا که که را خلق کنی!

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،       زِته دل، زِ درون،

                                   خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

 تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنِگر،       زِ  چه رو آمده ای روی زمین؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

                حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!

تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،

        هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.

                    در همان لحظۀ آن خواستنت.

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟                                               دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،

                      و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.

پدرم آن آقا،           خلق و خویش، روشش، میراثش، 

         همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

 همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست،  تورا می خواهم،

              به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

 شرّ و بی حوصله و بازیگوش،    مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،         که شوم عاشق تر،

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

 رشتۀ عشق شود محکمتر .............!

دیر بازی ست به من سر نزدی!

  نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

             " من چرا آمده ام روی زمین؟ "

باز هم یادم باش!         مبر از یاد مرا

             همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . .   . . . . . .  !

خواب من خواب نبود!       پاسخی بود به بی مهری من،

            پاسخ یک عاشق .  . . . . . . . . . . .

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

                    به عزیزم به خدا

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 21:38 | لینک  | 

سلام

نمی دونم مطلب قبلی من رو در مورد عشق و هوس خوندید یا نه.

مطلب جالبی بود که با کمی دست کاری و تلخیص از دو سه تا منبع جمع آور شده بود.

ماها آدمای جالبی هستیم

همین چند تا نظری که دوستان زحمت کشیدن و نوشتن نشان از دنیای خیلی خیلی متفاوت ما آدما تو ذهنمون داره و اینکه یک مطلب می تونه توسط آدمای مختلف برداشتهای مختلفی داشته باشه.

 

نظر اول رو از خانوم یا آقایی می نویسم که فکر کنم یه ذره با عجله خونده بودند و بعضی مطالب رو اشتباه برداشت کرده بودند.مثلا نکته شون راجع به بند ۳

نظر ایشون :

نه ، قبول ندارم !
اگه اینطور که شما توصیف کردید باشه پس همه کسانی که الان ادعا می کنن عاشقن هوس ران هایی بیش نیستند. نه حرف شما ، یا منبعی که ازش این اطلاعات رو برداشتید احیانا، قابل قبول نیست .
چیزی که شما ازش دارین حرف می زنید ، عشق لیلی و مجنون ، فرهاد شیرین و سایر عشق های افسانه ای!
نه دوست عزیز ، عشق دوره های ما همینه که هست ،

با بعضی از بندهای این توصیف شما مخالفم صد در صد.
مثلا بند 3: اگر کسی رو مطیع امر و سلیقه خودمون بکنیم ، حق های زیادی رو ازش سلب کردیم و در واقع به نوعی اون رو اسیر کردیم ، مطمئنا اسم اینکار عشق نیست و قطعا هوس هم نیست . ربطی به هوس نداره!
عشق با بدبینی و سو ظن همراه نیست ، قبول . اما الان در زمان ما که به چشم های خودتم نمی تونی اعتماد کنی ، آیا می تونی بگی که به صرف عاشق بودن به معشوقت اعتماد صددر صد خواهی داشت؟
افسانه ای حرف نزنیم ، عشق رو با روزگار و زمان خودمون که درش زندگی می کنیم ، بسنجیم و تعریف کنیم!
و اینکه بعد از ازدواج عاشق بشویم یا نه ؟
خلاصه نفهمیدیم توی این قسمت که فرد عاشق ، معشوقش رو با هر خصوصیت و رفتار که داره به سلیقه خودش در بیاره یا اون رفتار رو بپذیره ؟
با بند 3 تناقض داره .
عاشق شدن و ازدواج کردن دو مقوله کاملا جدا از هم هستن. میشه عاشق فردی شد اما باهاش ازدواج نکرد و می شه ازدواج کرد اما عاشق همسر نبود.
قرار نیست هر عشقی به ازدواج ختم بشه تا بخوایم درباره اش تحقیق کنیم و بعد عاشق بشویم و بعد ازدواج کنیم . عاشق شدن امری کاملا احساسی و در اون از منطق و عقل هیچ خبری نیست . در حالی که تحقیق کردن کاملا در حیطه عقل فرمانروایی می کنند. امنظور شما این هست که فردی رو به خانواده معرفی کنید ، خانواده ها در جریان باشند ، رفت و آمدها زیر نظر خانواده ها باشه ، بعد که دو طرف تایید کردن مشکل اخلاقی دیده نمی شه ، بعد به دل گفته بشه که حالا مراحل پاستوریزه کردن انجام شده و شرایط برای عاشق شدن مهیاست و بیا عاشق بشو. به نظر شما به این روش عمل کردن ، آخرش محصولی به نام عشق به بار می آید؟
این که پارامتر اصلی آگاهی باشه و احساس در کنار این پارامتر ، به نظر با تعریف عشق اصلا جور در نمی یاد؟

 

یا مثلا این یه نظر :

توی یه ترجمه از مقاله یک نویسنده خارجی که متاسفانه یادم نیست اسمش خونده بودم که عشق ممکنه در طول 3 ثانیه به وجود بیاد.
برای عشق نه میشه آگاهی گذاشت ، نه شناخت ، نه زمان ، نه حد ، نه مرز .
عشق اصلا و ابدا با قاعده و منطق و نظم و نظام سنخیت نداره . اینجا رو اشتباه کردی تویی که خودت عاشقی!
اینجا رو با شما موافقم که گاهی وقتها احساسات کاذب به جای عشق ارایه میشن. بله گاهی وقتها این احساسات کورکورانه چنان آب رو گل آلود می کنن که دیگه چیزی قابل به دیدن نیست . اما اینکه اول باید تحقیق کرد و بعد عاشق شد رو نه ، موافق نیستم!
اما بند 5، لازمه عشق کام گرفتن از معشوق ، لمس کردن و هر گونه اربتاط جسمی!
آیا شما وقتی توی خیابون که راه میرید ، هر دختری که از کنار شما رد می شود ، دوست دارید که او را در بغل بگیرید و ببوسید؟
اگر اینطور باشه بله اون هوس هست ، اما اگه این حس نسبت به کسی باشه که در ذهن به اون احساس تعلق خاطر می کنید ، لازمه دوست داشتن وعاشق بودن !
عشق پیش نیاز لازم دارد رو هم قبول ندارم!
چه بسا که آدم های با خصوصیات بسیار بسیار بد و ترسناک با عاشق شدن و طعم عشق چشیدن به افراد نیک روزگار خودشان تبدیل شدن.
هرگز نشنیده اید که زن بدکاره ای که عاشق شد و تمامی صفات بد گذشته رو کنار گذاشت ؟
نه عشق می تونه آدم رو زیر و رو کنه ، اینو هم قبول ندارم !
لذت عشق تا جایی در پنهان کاری ، و عشق کلا و ذاتا همیشه برای آدم عاشق نوعی اضطراب و تشویش به همراه داشته ، کجای اینکار اسمش می شه هوس؟
من کلا این مقایسه شما بین عشق و هوس رو قبول ندارم . چیزهایی که از عشق گفتید در بعضی از موارد اصلا عشق نبودن و چیزهایی که از هوس نام بردید اصلا هوس نبودن!

یا نظر این آقا حسین :

این عشقی که شما توصیف کردی بیشتر به درد روابط صوفیانه و خالق و مخلوق می خوره . نه بدرد ازدواج . این میزان عشق با این کیفیتی که مطرح کردی بین زن و مرد بوجود نمی آید و اگر هم بیاد دیگه وصالی مطرح نیست . یعنی اون عاشق نمی تونه معشوق رو حتی لمس کنه .
از این نوع عشق در روایات و شرح حال عرفا زیاد داشته ایم . اما لازمه عشقی که بین زن و مرد شکل می گیرد این است که مقداری خودخواهی و هوس هم چاشنی این عشق باشد

 

البته نطر ایشونم جالبه:

سلام
از این مطلب قشنگ تر و تکون دهنده تر راجع به عشق نخونده بودم.
عالی بود.
منو که حسابی منقلب کرد.
چقدر شباهت بین این نوشته ها و احساس واقعی جوون ها وجود داره.
اگه اینطوری باشه که ...نا امید شدم. لااقل در مورد احساسات خودم که فکر میکردم خیلی پاکه و دیگه آخرشه.
نمیدونم چطوری میتونم ازتون تشکر کنم.
فقط دعا میکنم به همه آرزوهای خوبتون برسید.
موفق باشید

 

البته سه تا email هم اومده که چون فینگلیشه وقت کنم دوبلش می کنم و براتون می ذارمش.

جالبه نظرات مختلف به خاطر شرایط مختلف

اما باید بگم که حسین جان من حداقل چند نمونه عشق اینجوری که شما تکذیبش کردی با شرایط شبیه به اونی که اون بالا شمردم یا به قول شما عشق اساطیری سراغ دارم.

زنده و سرحال.آدرسش رو بدم؟

پس نگو نمی شه.می شه چون شده

 

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 3:44 | لینک  | 

– عشق معطوف به غير از خود است. در حاليكه محور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زير را مقايسه كنيد:
- ( من) دوستت دارم
- ( من) برات مي ميرم                                                                                      
- (براي من) هيچكس مثل تو نميشه
- ( من ) هميشه به فكر توام
-( من) را فراموش نكن
- ( من ) از تو رنجيدم
در حاليكه در عشق، توجه به حالتها و لذتهاي خود نيست. و خواست و شرايط معشوق جايگزين خودخواهي فرد مي شود.
2 – هوس پاسخ به يك نياز جسماني و رواني است، مثل نياز به آب، نياز به اكسيژن ، نياز به غذا. ولي عشق فراتر از يك چنين نيازي هست. عشق فراهم آورنده رشد و خودشكوفايي فرد است. لذا فردعاشق خود را خوار نمي كند، كوچك نمي كند. عشق عزت و احترام دارد و اين احترام از روي بي نيازي و بزرگي عشق حاصل مي شود. شايد در فيلم ها ديده و شنيده باشيد كه فردي مي گويد« من عشق را گدايي نمي كنم».
3 – عشق محدود كننده و زنداني كننده معشوق نيست. عشق آزاد كننده است. اگر فردي را مجبور كنيم كه همه علائق ، سليقه ها و تفكراتش را فقط متوجه ما كند و فقط به ما بينديشد، او را محدود به خودمان كرده ايم، نه اينكه عاشق خودكرده باشيم. در واقع اين عشق نيست، اين يك هوس است و ما را وابسته به شخص ديگري نموده است.
 
4 – عشق با بدبيني و سوء ظن همراه نيست. عشق يك اعتماد است. يك اطمينان است و پس از شناخت رفتار، گفتار و احساسات معشوق، و به جهت يك آگاهي عميق به وجود مي آيد. لذا ابتدا اعتماد به وجود مي آيد و بعد عشق منعقد مي شود.
بعضي ها مي پرسند «بايد اول عاشق شد بعد ازدواج كرد يا اول ازدواج كرد بعد عاشق شد؟!»
در جواب بايد گفت: اگر بعد از ازدواج بخواهي عاشق بشوي كه كار از كار گذشته است و آن فرد هر خصوصيت يا رفتار و يا افكار و احساسي كه داشته باشد، بايد تحمل كنيد، نام اين عشق نيست.
از طرف ديگر بدون بررسي ، شناخت ، تحقيق و ارتباط رسمي چگونه مي توان عاشق فردي شد تا در پي آن ازدواج كرد؟ ( يعني روش عاشق شدن قبل از ازدواج چگونه است)
خلاصه اينكه، طي يك فرايند رسمي كه خانواده ها در جريان هستند، و ارتباطات شما آشكار و شفاف هست. با مشورت و بررسي شما و خانواده هايتان از فرد مقابل آگاهي به دست مي آوريد، تناسب رفتارها، نقاط ضعف ، احساسات و افكار يكديگر را مي سنجيد و ساير معيارهاي مطلوب را دقيقا ارزيابي مي كنيد. بديهي است كه اگر اين موارد مثبت باشد خواه ناخواه شما عاشق فرد مي شويد( نه هوس پيدا كنيد).
اما هوس اينست كه معمولا به صرف مجاورت ايجاد مي شود. همكلاسي، هم محله اي، همكار، فاميل و ...، مي بينيد، خنده ها و عشوه هايش را حس مي كنيد، شيطنتها ، بازيگوشي ها، و كلاس گذاشتن هايش را نظاره مي كنيد، به دلتون مي افتد كه عاشقش هستيد و با خيالات مستمر از او غولي مي سازيد كه فقط بعد از ازدواج شكسته مي شود و واقعيت آن روشن مي شود. معمولا چنين دو نفري به جاي شناخت يكديگر، انرژي خود را صرف احساسات يكديگر مي كنند، دل ميدهند و قلوه مي گيرند، هر روز به تعداد زيادي براي يكديگر مي ميرند، يا حداقل غش مي كنند  و تعارفات كلاس بالا نصيب هم مي كنند، از وجود يكديگر ممنون مي شوند، از هم زياد تشكر مي كنند، با مطالعاتي كه در مورد مخ زني دختر يا پسر در اينترنت يا ....آموخته اند سعي مي كنند طرف مقابل را شيفته خود سازند ( به هر قيمتي)به هم زياد كادو مي دهند، متون ادبي جالب ، آهنگهاي احساس نواز، و مبالغه هاي غير عقلاني به يكديگر پيشكش مي كنند، كم كم نقش پدر، مادر، دوستان، همكاران و ... را حذف كرده و همه را يك جا به محبوب خود پيشكش مي كنند، و وقت خود را يا با او پر مي كنند يا با خيالات او سر مي كنند و در خيالات خود او را تك ستاره اي مي دانند كه آسمان قلب آنها را نوراني مي كند، بدون او زندگي معني و مفهوم و شور خود را از دست مي دهد. او يك انسان نيست، يك فرشته است، او هيچ عيبي ندارد، و فقط و فقط مهر و عشق و صفا و نقاط مثبت است. تصور از دست دادن او ، كابوسي وحشتناك هست. مفعول شعرهاي تمام ترانه هاي شاد و غمناك به نوعي به محبوب آنها بر مي گردد، واينگونه اين احساسات غير قابل كنترل مي شود ، در حاليكه عشق همانطور كه گفته شد، فرايند مشخصي از آگاهي مي باشد. منظور اين نيست كه از احساس تهي باشد، نه ، اما احساس يكي از پارامتر هاي مهم در كنار پارامترهاي آگاهي هست كه نمي تواند جاي خالي ديگر خصيصه ها را پر كند.
احساس انفجار آميز در رابطه ها منجر به تحريف واقعيت ها شده و آنقدر آب را گل آلود مي كند كه خود فرد به هيچ وجه قادر به شناخت صحيح طرف مقابل خود نيست. و پس از فروكش كردن احساست، پس از ازدواج ، تفاوت ميان خيالات خود و واقعيت ها را درك مي كنند.
 
5 – عاشق، خود را ملزم مي داند كه حريم عشق و معشوق را رعايت كند و هنجارها را به نفع لذت خود نمي شكند. عاشق در پي كام گرفتن از معشوق، پيش از آنكه اين حريم كامل و رسمي شود، نيست. بايد كانون خانواده شكل گيرد و انعقاد پيمان زناشويي انجام پذيرد و طرفين مسئوليت زندگي و تعهد كامل را نسبت به هم بپذيرند. هر گونه خلوت، لمس و ارتباطي كه جنبه لذت جويي داشته باشد (قبل از تعهد كامل زناشويي و در چارچوب قانون)، صرفا آسيب پذيري عشق را به همراه دارد و اين آزمايش كردن عشق نيست، بلكه سيراب كردن هوس و عطش شهواني است.
 
6 –  چنين مواردي از نشانه هاي هوس هستند: زودرنجي، قهر و آشتي ، دل خوري، نگراني، ترديد ، عجله در به نتيجه رسيدن، امروز و فردا كردن، زبان بازي كردن، با چند نفر ارتباط صميمي وعميق عاطفي گرفتن، روياپردازي در مورد فرد، چشم پوشي از نقاط ضعف آن شخص و ... ، همه از نشانه هاي هوس است، در حاليكه عشق ، قامتي رعناتر، بزرگتر ، قوي تر و منحصر به فرد دارد و از همه مهمتر آرامش بخش است و نگراني از درست رفتن، ندارد. عشق هايي كه نگراني آفرين، اضطراب آور و دمدمي مزاج و به ظواهر فرد بستگي دارد، همان هوسها هستند كه « محور من» در آنها قوي است . يعني فرد همه چيز را براي خودش مي خواهد ، نه معشوق
 
7 – عشق پيش نياز لازم دارد.
يعني فرد بايد رشد كند و از مراحلي بگذرد تا نوبت به عاشق شدن برسد. كسي كه هنور با والدينش درگير است، سازگاري با همكاران ندارد، رابطه صميمانه اي با دوستانش ندارد. افسرده و مضطراب است، تصميم هاي مهمي در زندگي نگرفته يا به اجرا در نياورده است، از اين شاخه به آن شاخه مي پرد، هدف زندگي خود را شفاف ترسيم نكرده است. و حتي در انتخاب هنجارها به انتخاب ثابتي براي وضع ظاهري ، پوشش و نحوه رفتارش نرسيده است و مردد بوده و روز به روز شكل به شكل مي شود و هويت خود را نيافته است، مانند كودك پيش دبستاني است كه براي اردو به دانشگاه رفته باشد، او هرگز نمي تواند در نقش دانشجو باشد. حتي اگر بر روي صندلي هاي دانشگاه بنشيند. لذا عشق پس از بلوغ عاطفي ، بلوغ اجتماعي، بلوغ فكري، بلوغ رواني و ...، پيدا مي شود، در غير اين صورت فقط هوس خامي بيش نيست.
 
8 – عشق بايد يك وحدت و يكپارچگي بين شما ، افراد و همه هستي ايجاد كند. اگر رابطه دختر و پسري، با پنهان كاري، تعارض ، درگيري با ديگران، احساس گناه، اضطراب، ترديد، و قطع روابط اجتماعي با ديگران، مشكل در شغل ، تحصيل ، روابط خانوادگي و ...، همراه هست بايد مطمئن شد كه هوس، خود را به جاي عشق به آنها معرفي كرده است. و چنين شروعي براي رابطه، پايان هايي به مراتب دردناكتر و فجيع تر به همراه دارد.
نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:35 | لینک  | 

روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید :"آیا مرد نگران سلامتی او و خانواده اش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند !!؟؟ " زن در پاسخ گفت :" آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! " شیوانا تبسمی کرد و گفت :" پس نگران مباش و با خیال آسوده به زندگیت ادامه بده !!!"
 
دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت : "به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی از شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی جوان ، پولدار و بیوه است صمیمی شده است .
 
زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.شیوانا از زن در خواست کرد که بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .


شیوانا تبسمی کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزرش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست به شما تعلق دارد ."

شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:"ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز اول جلوی شوهرم را می گرفتم .او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه این است که او دیگر زن و زندگی را ترک گفته و قصد زندگی با آن زن بیوه را دارد ." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل آن زن بیوه بروید.حتما بلایی بر سر شوهرت آمده است."

زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن بیوه از شوهر زن احساس بی اطلاعی کرد.اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را در درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند .او را در حالی که بسیار ضعیف و در مانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض این که از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعا به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند .
 
شیوانا لبخندی زد و گفت:"این مرد هنوز نگران است .پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد ." بعد مشخص شد که زن بیوه هر چه تلاش کرده که مرد را فریب دهد موفق نشده است و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود .
نوشته شده توسط حمید در ساعت 9:40 | لینک  |