تبليغاتX
دست نوشته ها یی از خلیج فارس

سکانس اول

بسی خوشنودیدیم که خبر قبولی یکی از جوانان شهر نه به مانند اسم وبلاگشان (سکوت ) که به مانند روح جوانشان در شهر پیچید و مایه خوشنودی و مسرت خاطر همه را فراهم آورد.خوشنودتر از آن لحاظیم که به جهت ادای قروض و دیونشان شامها و نهارها باید بخوریم.

سکانس دوم

دیشب خونه پدربزرگ افطاری  مهمون بودیم.نمی دونم هیچ کدومتون به تنهایی های بابا بزرگ مامان بزرگا ،به صدق و صفای دلشون ،به نگاههای امیدوارشون و به حرفای حکیمانشون توجه کردید یا نه؟نمیدونم کسیم یادش هست که یه روزیم ما میشیم یکی مثل اونا؟دیشب آخر مهمونی تنها گذاشتن پدربزرگ تو اون خونه قدیمی و پر از خاطره و رفتن هر کس به دنبال مثلا زندگی خودش ،اشک رو تو چشمای همه جمع کرده بود.کار خیلی سختی بود.

 

سکانس سوم

امشب شب قدره.از کوچیکی یاد گرفتیم که شبای قدر تا صبح بیدار بمونیم و دعا و قرآن بخونیم.اما حیف که فقط داریم می خونیم.کاش یه کم قدر بدونیم.تا حالا کسی به ما نگفته که چه جور قدر بدونیم.میگند امشب مقدرات یه سال آیندمون معلوم میشه.کی می دونه چیه؟ولی می گند میشه عوضش کرد.با دعا و نیایشای امشب.خدایا !خودت خوب بنویسش .عالیتر از همیشه.برای همه مون.کار سختیه؟نه پس خدایا خداییت رو امشب نشونمون بده .اون قسمت رحمانیت و رحیمیتش رو .منتظریما....شکرت

سکانس چهارم

حسین جان ! یه یا علی بگو و بسم الله.

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:53 | لینک  | 

 

بیل گیتس می گه:

 

این تقصیر شما نیست که فقیر به دنیا می آیید ،اما اگر فقیر از دنیا بروید شما مقصرید.

 

 

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 0:10 | لینک  | 

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره. برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا

تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا هم اینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه. مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های

روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی می كرد بره روی خاك ها.روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون آمد...

مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما دو انتخاب داریم

:
اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنند
دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود ( اما نه سکوی ما )


نوشته شده توسط حمید در ساعت 6:38 | لینک  | 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت

خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟


خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد

نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر

قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می

توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند

.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند.

 


 

دوستان به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم


شما چی؟

 



نوشته شده توسط حمید در ساعت 15:10 | لینک  | 

 

شاید کار کار انگلیسیها بوده و بستر ،بستر نخبه پروری نبوده(کامنت پنجم بحث رو بخونیداز اینجا)

اما به مساله چشمهای بسته ما به تصور اینکه کسی منتظر خواب بودن ما هم نیست نیز باید توجه کرد.(کامنت سوم بحث رو بخونید.یادداشت دلتنگ نشو از اینجا )

گر در کنار این دو به غیبت "خفته " و "هوبور" و کسالت شدید "سعید" ما هم توجه کنیم

شاید "کلاغ آواز خوان قاسم نیز" نیز جواب گوی حل این معما نباشند.(آخرین کامنت از اینجا)

مشکل شاید خود ما باشیم.که ناخوداگاه دست روی دست هم نهاده و منتظر "یاری" دیگرانیم و خود غافل از خود.

پلاک ها را در کمد ها آویخته و سنگ بر شکم بسته و به خود می پیچیم که چه؟


همه بهانه است و اصل در خفا.



یادمان رفته همه چیز را، چون خواستیم که یادمان برود همه چیز


پس اصل چیست و فرع کدام است؟


نوشته شده توسط حمید در ساعت 9:15 | لینک  | 

برداشت 1


همیشه نسبت به ماه رمضون حس خوبی داشتم…

خاطره اولین روزهای روزه گرفتن. سخت اما شیرین…

 حس بزرگ بودنی که به آدم می ده. یاد اولین سحر ها و افطار ها…

هرسال
ماه رمضون با يه تلنگري واسم شروع ميشه ...

تلنگري كه منو به خودم مياره و چشمامو نسبت به خيلي چيزهاي اطرافم و زندگيم و روحم و روياهام باز و بازتر مي كنن


 ماه رمضون فقط 30 روز نيست، فقط 30 روزي كه بايد روزه گرفت

 ماه رمضون يعني جنب و جوش مردم وقت افطار، وقتي همه مي خوان تند تند به خونه هاشون برسن

 ماه رمضون يعني انتظار و من انتظار رو دوست دارم، انتظار براي صداي اذان موذن زاده، يعني صداي

آسموني استاد "ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب"

ماه رمضون یعنی یه قدم به خدا نزدیک شدن...

 

 

برداشت 2

هانیه خانوم تو بلاگ سکوت مطلبی رو نوشته که با حال و هوای این ماهم واقعا هم خونی داره

 
از قدیم گفتند سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند...

 
آدم رو به فکر می ندازه ،جملات ساده و قشنگ و قابل تامل.بخونیدش...


برداشت 3

حواسمون باشه فرصتا رو از دست ندیم


زندگی چیز عجیبی نیست.همین لحظات زیباست


دعا یادمون نره

نوشته شده توسط حمید در ساعت 19:9 | لینک  | 

سلام

نمی دونم شماها چقدر اهل گیاه وگل و گل کاری هستید، که اگه نیستید بجنبید که از قافله عقب موندیدا.

این وسط یکی از جالبترین گیاهان ، کاکتوسه.

کاکتوسها بومی ایران نیستند و برخی از آنها به عنوان زیستی وارد ایران شده‌اند.


میوه کاکتوس به عنوان میوه درجه اول در بعضی از کشورها مورد علاقه مردم است. کشور مراکش به عنوان

یکی از بزرگترین صادرکننده این میوه است که مناطق وسیعی را در این کشور در بر گرفته است.

اما گل دادن کاکتوس یه چیز دیگه ای

خانوم منم جزو پرورش دهندگان و طرفداران جدید کاکتوسه که تازه شروع به پرورش کاکتوس کرده.اما شروعی

آتشین داشته چون بعد گذشت چند ماه اولین گل گلدون کاکتوس اون رخ بر نموده است.

عکساش رو براتون می ذارم .

واقعا زیباست.






نوشته شده توسط حمید در ساعت 8:13 | لینک  | 



بازم 14 روز دیگه

بازم دلتنگی

بازم انتظار






دو هفته خوبی بود.

مسافرت مشهد

سفر به باغ آلبالوها

دانیال با سر بی مو

جوجه کباب و ماهی

آفتابه و ایثار ، عکس

قاصدک و گلابی عروس خانوم

آلبالوها و عکسا ی در باغ

عکسای گلا تو نور آفتاب و حسین خان

زنبور و پشه ها

جوجه کباب توی باغ و فیلمای محسن

نیمه شعبان و شلوغی شهر

گلوبند سنگ و برلیان

میگرن

آش تند خوشمزه و حلوا

حال ناخوش حسین خان

پارک و کیک و پیراشکی

خرید سیستم نو

گلدونای نو و گلای نو ......کاکتوس و گلای ختنی

بازدید خونه محمد

برق رفتنای هر شب

ماشین همسایه و پتوی روی شیشه

دعوا و بحثای با همسایه

مهمونی های شبای آخر

بحثای شیرین توی ایوون خاله

چایی و شیرینی تو راه پله ها و .....




یادش بخیر
نوشته شده توسط حمید در ساعت 15:3 | لینک  | 

 

 

 

 

سلام

حال و احوال؟

 

قاسم خان که اومدند اصفهان و ما باز زیارتشون نکردیم.ایشاالله که دفعه بعد با رها خانومشون با هم

بیاند.قاسم ! رهامن رو یاد یه چیزی می ندازه ...اما یادم نمی یادچی و کجا.

 

دو تا عکس براتون گذاشتم که کلی خاطره برا من داره

 

براتون می نویسمش اما اولش بهم می گید که چه برداشتی ازشون دارید؟؟

 

راستی عکاسشم حسین خان عزیز ماست .

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 1:20 | لینک  |