تبليغاتX
دست نوشته ها یی از خلیج فارس

ويکتور هوگو ميگويد:

هنگامی که دو روح يکديگر را در ازدحام آشفته و تنهاي آدميان می يابند، در آن دم که مانند شعله هايی فروزان در اوج با شکوه يگانگی روح و جان به تلالو درمی آيند، کانونی ابدی بنا میگردد که آتشش گرمابخش زندگی زمينی و جاودانگی اش تا بهشت ربانی ادامه خواهد داشت.

چنين عشقی، بعيد و کمياب، بسان مذهبی خدايی معنابخش هستی اينان خواهد گشت. ارواحی که جز عشق ورزی به دوست دليلی برای بودنشان نمی يابند، و خطيرترين از خود گذشتنها در راه ديگری گواراترين لذتها است.


نوشته شده توسط حمید در ساعت 16:59 | لینک  | 

سلام

1-ممنون که اینجایید.به من سر می زنید به هر بهونه و دلیلی
وقت گذرونی،گیر دادم،کشف رمز ،فال گیری ،رفع خستگی ،انتراکت ،مهر و محبتتون یا هر چیز دیگه.

اما هر چی هست قدمتون روی چشم.
قدم تازه وارد ها هم مبارک.

2-به خاطر لطفتونم به بابا ممنون.آره چند روز قبل خوردند زمین و یکی از دنده های قفسه سینه شون شکست.اما  خدا رحممون کرد.باز به خیر گذشت.
آدم بعضی وقتا یادش میره چه گوهرهایی کنارشند.کاش قدرشون رو خوب بدونیم.

3-یه متنی دارم می نویسم یه ذره طولانی می ذارمش برای یکی دو روزه دیگه.جواب کامنتای پست قبلی رو اومدم بدم گفتم بزار یه مطلبی رو که تو ذهنمه بنویسمش یه ذره یه بحث جدی تریم بکنیم.

به نظر شما چرا ماها (البته نه همه ها می شه گفت اکثرمون ) دوست داریم حداقل تو یه دنیای مجازی پشت یه پرده (که اینجا اینترنته) خودمون رو مخفی کنیم،یه آدم دیگه از خودمون بسازیم.اونی که تو ذهنومنه نه اونی که واقعا هستیم.

چرا؟

محدودیتای دنیای واقعیمون   یا  ناتواناییای خودمون  یا  آرزوهای دست نیافتنیمون  یا  آرزوهای کودکیمون  یا ترسمون از اونی که هستیم  یا  برای اینکه راحت تر و آسوده تر حرفمون رو بزنیم  یا  برای اینکه اگه حرفمون اشتباه از آب در اومد راحت تر بشه نظرمون رو عوض کنیم  یا نه اصلا یه کنجکاویه  یا   ....؟یا چی شما بگید.

به طور مثال تو این دنیای کوچک بلاگ خودمون اینی که الان اینجا از خودمون به جمع  معرفی کردیم چقدر واقعیه؟چقدر خودمونه؟

جراتش رو داریم از الان رو بازی کنیم؟

اگه نه چرا؟
تو یه دنیای بزرگتر یعنی دنیای خودمون چه جور داریم بازی می کنیم؟اگه پرده ها برند کنار چقدر دروغ گفتیم؟چقدر از اونی که باید باشیم دور شدیم و چقدر پشت نقابا قایم شدیم؟اگه قیامت بشه اون موقع ....

4- فقط به یه شرط....صادقانه بگید.


نوشته شده توسط حمید در ساعت 0:9 | لینک  | 

سکانس اول

سلام و صد سلام

ما برگشتیم.جاتون خیلی خیلی خیلی خالی بود.مسافرت تو این فصل اونم به قصد یه جای خوب در کنار یه همسفر خوب (همسرخوب :حذف "ف" به قرینه معنایی)  واقعا می چسبه و خستگی روحی و روانی آدم رو به در می کنه.

این که سرزده و ناگهانی و بیخبرم رفتیم به این خاطر بود که دقیقا به همین سبک و سیاق این مسافرت جور شد.ببخشید.

اما خدا رو شکر عالی بود.با کلی خاطرات خوب و عکسای قشنگی که براتون گرفتم و حتما می زارمشون تو بلاگ.

راه آهن-قطار-هم کوپه ای-عصرانه-شتر-یزد-طبس-کاشمر-تربت حیدریه-نماز-راه آهن-هتل-

بازار رضا-الماس شرق-زیست خاور-بازار روسها- بازار کویتیها-بازار چینیها-پروما-بازار بین الملل-

توس-فردوسی-موزه فردوسی-موزه نادری-موزه حرم-پارک-باغ وحش-و.....

و البته در کنار همه اینا کلی زیارت دلچسب

واقعا سفر نعمتیه در حد نعمتای بهشتی

سکانس دوم

ممنون که تو این مدتم تنور بلگ رو گرم نیگه داشتید.

۱-آقای پ که با رو کردن سفر حجشون دل ما رو حسابی هوایی کردند.چه قشنگم نوشته بودید واقعا می شد  احساساتتون رو از پشت کلماتتون دید.(مگه می شه احساسات رو دید؟!!)

۲-قاسمم به همین نحو با کلمات آتشینش راجع به قرمه سبزی دل من رو هوایی کرد.(من عاشق قرمه سبزی و دم پختکم!!!)

۳-منم عاشق حافظ و فال هاشم.یه مدتی بود ازش دور شده بودم .بحثای این چند وقته من رو با اون باز آشتی داد.

۴- حدس می زنم دیروز تولد پدر آقای پ بوده.تولدشون مبارک.شیرینی؟

از اینکه پایان نامه داره به یه جاهایی میرسه بسی خوشنودم و از اینکه استاد به ایمیلهاتون جواب نمی ده بسی غمناکم.

حسادت می کنم که منظره جلو آپارتمانتون رو نمی تونم ببینم و آرزو می کنم که ازش لذت ببرید.

شاد شدم که دارید از غر زدن و غمگین بودن دور میشید و متعجبم از پور سانتی که میخواید از من بگیرید؟؟!!!پورسانت برای چی؟

می پرسم که چرا هی برای قاسم آرزوی فرزندان سالم و خوب می کنید؟(منظورم اینه چرا کلمه جمع استفاده می کنید؟یعنی دو قولوه؟یا آینده نگری میکند)

از اینکه به و ظیفه شرعی خود عمل کردید و به جای من به خانوما تذکر آیین نامه ای دادید بسی متشکرم(منظورم "مشکوک بودنشونه")

دارید به "راز" و "۴ اثر فلورانس اونم چاپ شصتمش" نزدیک تر میشید.منظورم تکرار کلمات می توانم و انجام می دهمه.شاد بودن و آرزوی شادی کردنه

راستی چند نفر از بچه ها کامنت خصوصی گذاشتند که اگه میشه شما فارسی تر بنویسید.!!!بنده خداها روشون نشده مستقیم بگند.ظاهرا فینگیلیش نوشتن شما به مذاقها ( و از جمله مذاق خود من زیاد خوش نیومد.البته بیشتر به جشمها تا نذاقها)لااقل بیشتر فارسی بنویسید.آخه همه میخواند بخونندش اما واقعا سخته.لااقل ۵۰-۵۰ بنویسید.خوبه؟پلییییییییییز

(دو در نکنیا همش رو جواب بده!!!)

-ما اونجا همتون رو حسابی دعا کردیم .البته اگه دعامون جایی دستش بند باشه.

نایب الزیاره همتونم بودیم.اون دوست آقای پ -نی نی قاسم و ندا خانوم - سلام سارینا به امام رضا-التماس دعای oskolt و خلاصه هر چی از دسمون بر می یومد رو انجام دادیم.

-حتما از گروهها تو یاهو و گوگل شنیدید.من دو تا گروه تو یاهو و گوگل درست کردم .اینجا که هیچ کدومتون از خودتون رخنمایی نمی کنید .لااقل اونجا با ایمیلاتون (که البته اونجوری باز می تونید مخفی بمونید) بیشتر با هم آشناتر بشیم و لااقل از یه چیزایی مثل عکس جلوی آپارتمان آقای پ و ... به مدد ایمیل مستفیظ بشیم.

اگه مایلید بگید با کدومشون راحتترید.یاهو یاگوگل؟

بعدشم من فکر کنم اینجا قبل اینکه بلاگ یا چت روم یا پیام گیر باشه ارزشش به دوستیایی که ایجاد کرده.

اون جمله "ای کشک و بادمجون ای فاطمه جون "مدتی ورد زبون ما هم بود.

راستی سه چهار نفرم هستند که مدام به بلاگ سر می زنند .الان یه ماهی میشه.روزی دو سه بارم میاند.اما ما رو از فیض نظراتشون محروم می کنند.آشنای کسیند؟رو کنید ..

با آرزوی بهترین لحظات برای همتون.

نوشته شده توسط حمید در ساعت 12:55 | لینک  | 

سلام

خیلی خوشحالم که یه جمع دوستانه خوبی اینجا دور هم داریم.

گرچه همدیگه رو نمی بینیم و نمی شناسیم اما جمع،دوستانه است و صمیمی و مفید.

این سری اینجا سر کار خیلی خسته شدم.

مدتهاست تصمیم داشتم با خانومم یه چند روزی برم مسافرت.

دور از همه چیز .بعضی وقتا واقعا احتیاج و ضروریه.

این شد که اسباب سفر رو دارم فراهم می کنم که یه هفته ای با اجازتون دور از هیاهوی کار و زندگی روزمره باشیم.



ظاهرا اونجا هم اسباب اتصال به اینترنت فراهمه و من باز مزاحمتون خواهم بود.

 اما زیادم  مطمئن نیستم.به هر حال احتمال یه هفته ای دوری از اینترنت ،که شده جزیی از زندگی ما، شاید زیادم بد نباشه.

اینا رو بیخیال..لیست سوغاتی بدید

کی چی چقدر چند تا میخواد؟

با پیشنهاد سارینا خانومم راجع یه نذر موافقم.

مثلا ...مثلا...مثلا پیدا کردن یه خانوم خوب( که دماغش عملی !!! نباشه ) برای آقای پ .چطوره؟

 


 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 21:14 | لینک  | 

1-      اگه شما جای این آقا بودید چی کار میکردید؟

دیروز عصر ساعت 3 سار کشتی شده.19:30 از کشتی پیاده شده.20:00 سوار مینیبوس شده .24:00 سوار ماشین سواری شده.02:00 صبح  سوار هواپیما  شده.03:00 صبح سوار یه ماشین سواری دیگه شده.کل مسافت پیموده بالای 1500 کیلومتر بود.مسیرها آبی ، زمینی و هوایی بوده

2-      خیلی نامردید همتون.یه شب من نبودما.کتاب چاپ کردید.طرح کشیدید.ربات ساختید.استاد انتخاب کردید.معماری رو بردید بالا.هنر رو آوردید پایین.قانون سوم نیوتن رو نقض کردید.4 اثر فلورانس رو فولادی کردید.آلمانی و انگلیسی با هم گفتید.بساط فال گیری راه انداختید ....ما هم هیچ؟

3-      آرش خان دیدی ماهم سوار کشتی میشیم؟

4-      سارینا خانوم ،خانوم پ و با چگالی بیشتر آقای پ  ! بازم میگم مشکوکیدودلیلم براش دارم.

5-      آقای پ من فکر می کردم چنان  اوضاعی که راجه به مقاله و انتخاب استادت شرح دادی  و قضیه فرصت مطالعاتی و این چیزا فقط تو ایران حاکمه نگو اون ور آبم  بابا از این خبرا هست.منظورم در هم بر همیشه

6-      برای من هم حضور پر شور خانم پ بسی جای تامل و شادی داشت.

7-      قاسم دمت گرم .خوب به موقع دوبله کردی.. آقایون خانوما ایشاالله که معنی اون جمله هیتلری رو از کامنت قاسم خونده باشید.تموم دنیای ما به همون یه جمله میرزه.

ایش لیبه دیش یعنی I Love You

8-      اون آقای  مشروحه در ردیف 1 من بودم.

9-      تو سفر دیروزم یه اتفاق باحالی افتاد حتما براتون میگم.

10-   یحتمل مشکل از فایر فاکس نیست.مشکل از کاربره..نه؟

11-   میگم یه پیشنهادی نظرتون با شفاف سازی بیشتر راجع به افراد چیه؟هر کی یه ذره شفاف سازانه تر برخورد کنه.

12-   آقای پ  ! هوبور رو خواهشا اصلا حمایت نکنید من از پس اون به تنهاییم بر نمیام چه برسه به اینکه شمام بیاد کنارش

13-   من اومدم خونه ها

14-   مرسی از لطف همتون

نوشته شده توسط حمید در ساعت 7:39 | لینک  | 

سلام

جالبه امروز داشتم این پست رو آماده می کردم تا امشب براتون بنویسمش.وسط کار به طور اتفاقی یه یادداشت زیبای دیگه باز هم از ویکتور هوگوی عزیز به دستم رسید.

اما به دلیلی من این رو انتخاب کردم

اگه متن رو بخونید متوجه می شید که بی ربط به بحثای ما هم نیست.یه کم حوصله کنید و بخونیدش جالبه.

جمله آخر نتیجه گیری قشنگیه .


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.


نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.

برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!


نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .

شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.



 

همسر عزیز،حسین خان ،مسعود خان،آرش خان،قاسم جان،"پ" عزیز ، خانم پ،خانم سارینا و بقیه ای که همه عزیزید

فکر می کنید نجار خوبی بودیم؟یا هستیم؟میشه چی کار کرد که بهتر نجاری کنیم و با چکشای کمتر خونه قشنگتری بسازیم؟

نوشته شده توسط حمید در ساعت 5:51 | لینک  | 

سلام


نمی دونم این نامه واقعیه یا نه منتصب به ویکتور هوگوست.

اماهر چی هست قشنگه و ارزش یه بار خوندن رو حتما داره.

نامه ایست از هوگو به شاید همه ما آدمها .یه جمله از اونم به کار ما بیاد کافیه

کدوم جمله از اونو بیشتر می پسندید؟

من خودم.....


بذار تو نظرات بنویسمش


************************

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،


و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

 

************************

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

 

************************

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

 

************************

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

 

************************

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

 

************************

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.




 
نوشته شده توسط حمید در ساعت 0:14 | لینک  | 


در جدال بين روزهاي سخت و انسان هاي سخت ،

‌اين انسان هاي سخت هستند كه مي مانند نه روزهاي سخت




فکر می کنید چقدر به این جمله اعتقاد دارید؟
نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:14 | لینک  |