تبليغاتX
دست نوشته ها یی از خلیج فارس


اسکندر مقدونی قصد حمله به یکی از شهر های ایران را می کند ( احتمالا در خراسان )

وقتی به شهر می رسد با یک صحنه باور نکردنی روبه رو می شود .


با این که قبلا خبر حمله او به شهر رسیده بود دروازه شهر باز بوده و مردم مشغوله کار های روزانه خود بودن و از ترس و حراسی که در همه شهر ها ایجاد می شد و گریه مردم و ..... خبری نبود.

اسکندر عصبانی می شود و شمشیر خود را بر یکی از رهگذران می کشد و می گوید من اسکندر مقدونی هستم .


مرد هم جواب می دهد من هم عباس هستم .
اسکندر بیشتری عصبانی می شود و می گوید : هما ن کسی که بسیاری شهر ها را ویران کرده و به آتش کشیده.
مرد می گوید خوب باش .
اسکندر که از آن وضع جا خورده بود گفت : پادشاه شما کیست؟
مرد : ما پادشاهی نداریم.
اسکندر : رهبرتان کیست ؟رییستان کیست؟
مرد : ما رهبری هم نداریم فقط ریش سفیدی داریم که در آخر ده زندگی می کند .
در راه اسکندر متوجه قبر های خالی می شود که دم هر خانه وجود دارد.و در قبرستان هم روی هر قبر نوشته ای به صورت زیر بود.
فلانی ۱۰ دقیقه زندگی کرد
فلانی ۳۰ روز زندگی کرد
و ...
اسکندر می ترسد وبا ترسی عجیب به پیش ریش سفید ده می رود .
ریش سفید به او سلام می کند
اسکندر از فرط غضب شمشیر به روی او می کشد و می گوید هم اکنون تو را خواهم کشت
ریش سفید : حتما خواست خدا بوده که به دست تو کشته شوم
اسکندر : پس از تو می گذرم تا به تو ثابت کنم که خدای تو قدرتی ندارد و از تو سوالاتی دارم ؟
ریش سفید : پس باز هم خواست خدا بود که زنده بمانم. بپرس
اسکندر : این قبر ها که دم هر خانه است چیست ؟
ریش سفید : این قبر ها به صاحبان خانه یاد آوری می کند که هر لحظه ممکن است فرصتش تمام شود . تا حواسشان باشد که بر سر کسی کلاه نگذارند و در کار خود دزدی نکنند.
اسکندر گفت این ساعت ها بر روی قبر ها چیست ؟
- ما هر کسی که در بالین مرگ است به پیشش می رویم و از او می پرسیم چقدر وقت صرف خدمت و عبادت کردی؟ چقدر وقت صرف یاد گرفتن علم کردی؟ چقدر وقت صرف آموختن هنر کردی؟(عرض عمر ) و او هم که در آن لحظه خیلی چیز ها برایش روشن شده و نمی تواند دروغ بگوید زمانی را می گوید و ما آن را بر روی قبرش می نویسم.

اسکندر که بسیار ترسیده بود به سپاهیانش دستور می دهد که شهر را ترک کنند که این شهر مبادا شهر ارواح باشد و به آن ها آسیبی برسانند.



حالا شما تا کنون عرض عمرتان چقدر بوده.
اگه دوست داشتید اعلام کنید.

ارزش هر کس به عرض عمر اوست نه طول عمر پس از لحظه های عمرتان استفاده کنید و این فرصت ها را تلف نکنید.


نوشته شده توسط حمید در ساعت 4:36 | لینک  | 


مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.



 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.



- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟


مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."
نوشته شده توسط حمید در ساعت 19:27 | لینک  | 

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌کرد و مردم ٬ حماقت او را دست مي‌انداختند بدين ترتيب که دو سکه به او نشان مي‌دادند که يکي شان طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد.

اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند.

ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.



«اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند.»



در اين داستان مي‌بينيم ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند.



نوشته شده توسط حمید در ساعت 14:56 | لینک  | 



 

مهندس

افغانی

درآمد روزانه

برو آخر برج

20 تا 25 هزار تومان

کارکرد روزانه

8 تا 10 ساعت

6 تا 8 ساعت

ساعت خواب

4 تا 6 ساعت

10 ساعت شب + 2 ساعت ظهر

فاصله منزل تا محل کار

10 تا 50 کيلومتر

5 تا 20 متر

درآمد ماهانه

250 تا 400 هزار تومان

500 تا 750 هزار تومان

ماليات

هرچی زور برسه

هاااا؟!!

بيمه

40 تا 80 هزار تومان

ای بابا!!

ميزان تحصيلات

16 تا 20 سال

تحصيلات چيه؟!!

وسيله کار

مغز + خودکار بيک + زبان

کلنگ + فرغون

اميد به زندگی

40 تا 50 سال

120 سال

نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:43 | لینک  | 

سلام

بزارید این دفعه یه کمی بحث رو عوض کنیم و از جدی نوشتن بیایم بیرون

این عکس واقعیه

 

حیف که نمیشد صورتش رو نشون بدم و گرنه حالت چشماش مثل حالت انگشت شصتش محشر بود .


نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:24 | لینک  | 


سلام

ما (یعنی من و همسرم) تصمیم به خانه دار شدن گرفته ایم.تصمیم جالبیه نه؟جالب و یه کم گستاخانه شاید و بهتره بگم جسورانه.

گرچه وضع مسکن نسبت به چند ماه قبل ظاهرا بهتر شده اما خوب هنوز اون بالا بالاها سیر می کنه.



نمی دونم شماها کدومتون واقعا با این مساله در گیر بودید.

البته اگه جیبتون پر پول باشه که خوب خرید خونه میشه یه چیزی در حد خرید یه چیتوز .حالا نه یه کم بالاتر مثلا پیتزا.

اما اگه از جماعت حقوق بگیر باشید یه کم اوضاع فرق می کنه.

یه نظری هست اونم این که اصلا بیخیال بشید .چه لزومی داره حدود حداقل 50 یا 60 میلیون رو لنگ یه خونه کنیم.با اجاره کردن یا رهن چند صباحی بگذره تا بعد و مگه زندگی چند روزه؟


یه تزییم هست که میگه به خودتون فشار بیارید از همه چیزتون یه مدتی بزنید که خونه دار بشید (کاری که الان ما داریم می کنیم)

برای ما واقعا خونه یکی از ارکان مهم زندگیه.یه دلگرمی یا نمی دونم یه چیزی تو این مایه ها.

به نظر شما چه جوری میشه راحت تر خونه دار شد؟

آپارتمان نشینی رو ترجیح میدید یا خونه ویلایی؟



پیشنهادتون برای خونه دار شدن ما اونم تو اصفهان چیه؟بابا دست به دست هم بدید ما رو خونه دار کنید شیرینیتون محفوظ

نوشته شده توسط حمید در ساعت 0:20 | لینک  | 


فکر می کنید اگه الان امام حسین زنده بود چی کار میکرد؟

کجا می رفت؟

چی می گفت؟

چی می کرد؟

ما کدوم طرف بودیم؟

نوشته شده توسط حمید در ساعت 22:47 | لینک  | 


دوباره محرم با آن حال و هوای سحرانگیزش از راه رسید.

امسال یه حال دیگه ای دارم.

یه جوریه یه حسی.

نمیدونم.


چی کار کنیم که عاشورای امسال یه کم با عاشوراهای سال دیگه فرق داشته باشه.یه کمی ما عوض بشیم.

نوشته شده توسط حمید در ساعت 7:58 | لینک  | 


در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشنگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.

این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.



سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.





جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.


این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشو بل در ایستگاه مترو توسط واشنگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟


همین الان قبل نظر گذاشتنتون یه نیگاه به دور و برتون بکنید ببینید چه زیباییهایی بوده و نمی دید.


نوشته شده توسط حمید در ساعت 9:52 | لینک  | 

سلام

کوچیک تر که بودم تو کوچه بقلیمون یه خونه ای بود که بچه هاش همیشه لباسای کثیف می پوشیدند.بچه هایی بودند که همیشه غم تو نگاهشون موج می زد.بچه هایی که یه بار خنده رو رو لبهاشون ندیدم.

بزرگتر که شدم فهمیدم پدر نداشتند.مادرشونم  دیالیز میشده و برای در آوردن خرجی خونه قالیبافی می کرده و تو خونه های مردم لباس می شسته و کار می کرده.

اما دیگه از اون بچه ها و از نگاههاشون هیچ خبری نبود.هر چی بعد ها تلاش کردم جایی ندیدمشون.



 بچه های این بلاگ تصمیم گرفتند یکی دوتا از  بچه های از اون دست  رو از اون وضعشون نجات بدند و موج غم رو از چشماشون پاک کنند.

از روزی که این بحث مطرح شده باز نگاههای اون دو تا بچه از جلوی چشمام دور نمیشه


نوشته شده توسط حمید در ساعت 15:55 | لینک  | 

سلام

ما امروز دنبال یه شرکتی می گشتیم که طراحی یکی از دستگاههای ما رو انجام داده.

تا دم در دفتر رییس شرکت تو سوییس (البته با اینترنت) رفتیم.



واقعا تکنولوژیها جالبه  و دنیا چقدر کوچیک شده

چقدر از اینترنت خوب استفاده می کنیم؟

چه جوری میشه از اون بهتر استفاده کرد؟

پیشنهادات؟

اصلا چه جوری با اینترنت آشنا شدید؟

سوتیها؟



فکر می کنید الان آقای پ کجای اینجاست؟(عکس اصلاح شد)

اصلا اونجاست؟

اون خونه ای که مدام ازش میگه کجاست؟


از دو سال دیگه هم اینجا می تونید بیاید خونه ما.

 


نوشته شده توسط حمید در ساعت 11:33 | لینک  | 


1-امروز اولین روز زمستان است.زمستون همیشه  برف رو تو ذهن ما تداعی می کنه و سرما رو.



2-برای فرار از سرما آدما میرند سراغ وسایل گرمازا و حفظ کننده گرما.یکیشم دستکشه.این سری من با خانومم قصد خرید یه جفت دستکش رو کردیم.اونی که پسندیدیم می دونید قیمتش چند بود؟یه جفت دستکش کار مالزی با قیمت 35000 تومان.خوبه به نطر شما؟البته حدود 10 یا 11 هزار تومانم بودا اما تو مایه های یه بار مصرف بودند.البته ما هیچ کدومش رو نخریدیم.خانومم قبول نکرد.گرچه من حامی این تزم که "ما هنوز اونقدر ثروتمند نشدیم که چیز ارزون و یه بار مصرف بخریم"اما به هر حال هیچ کدومشم نخریدیم.


3-قیمت نفت شده حدود بشکه ای 35 دلار یا کمتر.یعنی حدود 35000 تومان.این عدد شما را یاد چی میندازه؟بله...قیمت یه بشکه نفت ایران  با قیمت یه جفت دستکش کار مالزی برابره.کی داره ضرر می کنه ما یا مالزی؟



4-با این اوضاع ما باید چی کار کنیم؟هیچ وقت ما کاری کردیم که به اقتصادمون کمک کنیم یا فقط غر غر کردیم؟و مقصر رو دیگرن دونستیم؟

5-امسال زمستون چند تا بچه دیگه قراره از سرما تلف بشند؟

6-بیاید یه کاری بکنیم.



نوشته شده توسط حمید در ساعت 9:8 | لینک  |