
چند سال پیش در عرض چند ماه هر دو مادر بزرگم رو از دست دادم .وقتی رفتند تازه فهمیدم جاشون چقدر بین ما خالیه.
آرش خان هم چند وقتی بود چدر بزرگش حال مساعدی نداشتند.
الان با خبر شدم که ایشونم جان به جان آفرین تسلیم کردند.
به آرش خان عزیز از صمیم قلب از طرف خودم و همسرم و سایر دوستان بلاگی تسلیت میگم و امیدوارم
همونطور که ایشون به آرامش رسیدند ،آرش و خونواده محترمش هم صبور باشند و این غم رو تحمل کنند.
آرش خان ما را در غم خود شریک بدانید.
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید ...
و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است..............
تسلیت میگم آرش خان
Express 23:
...May he rest in peace
خانوم پ:
آرش خان صمیمانه خدمت شما و خانواده محترمتون تسلیت عرض میکنم.بنظر من مرگ تازه شروع زندگیه.خوشحال باشید که پدربزرگتون تازه متولد شدند.ماها هنوز عقبیم.
یه معلم:
سلام
من از قدیمیهای این بلاگم
خیلی وقته اینجام اما invisible
اما این اتفاق من رو مجبور کرد که بیام و یه تسلیتی بشما بگم.
من همیشه از کل کلای شما و حمید خان لذت میبردم.دیدم انصاف نیست که الان ساکت باشم.
خدا صبرتون بده.
تسلیت میگم آرش خان. امیدوارم خدا به شما و خانواده گرامیتون صبر بده.
البته
ایشون همچنان با شما هستند، یه مدتی آدم انگار دلتنگه و اون دلتنگی
نمیذاره آرامش داشته باشیم. بعد کم کم آرامشی که نعمت بزرگ خداست می رسه و
اونوقت تکیه کلامها و نصیحتهاشون رو تکرار می کنید و یادشون می کنید،
براشون خدابیامرزی می فرستید، خیرات می دید، جاشون رو خالی می کنید و ...
انگار دوباره با شما زندگی می کنند. منتها این بار به روشی متفاوت. خداوند
به ایشون آرامش ابدی و به بازماندگان بردباری و آرامش دنیوی ببخشه.
همسر :
آرش خان:
تشکر از همه ی دوستان! واقعا خوشحالم کردید! در واقع من اصلا از فوت کردنش
(منظورم صرفا مردن هستش، نه عوارضش) ناراحت نیستم! چون با بیماری سر و کله
میزد و درد بسیار داشت خیلی هم خوشحال شدم که دیگه الان درد رو احساس
نمیکنه! فقط گاهی دلتنگ میشم که اونم با یادآوری خاطراتش حتی یه لبخندی هم
میاد رو لبم!
فقط میتونم بگم تشکر!
نمی دونم می تونید تصور کنید یا نه؟
طوفانی با سرعت 108 کیلومتر بر ساعت به همراه تگرگ و بارون شدید.
در واقع یه گردباد شدید که حدود نیم ساعتم طول کشید.
زنجیر های مهار یه سوپر تانکر پاره شد،لوله های بارگیری نفت جدا شدند.
یه کشتی شدیدا به سکو برخورد کرد و یه قایق ماهیگیری رفت زیر آب که خوشبختانه نفراتش نجات پیدا کردند.
اما بخیر گذشت.
بعضی وقتا آدم قدرت خدا رو یادش میره.

پی نوشت:بطور اتفاقی این عکس رو پیدا کردم.قابلیت بررسی کهکشان با قدرت زوم بالا که نتیجه دوسال کار یه گروه عکاس و دانشمنده.محشره گرچه اینترنت با سرعت بالا میخواد.
شاید در کنار طوفان اینجا آرامش آنجا و آنجا زیبا باشد.
سلام
همونطور که همتون می دونید امسال دیدن ماه خیلی مشکل بود.
اینجا تو دریا چون افق خیلی بازه اگه هوا خوب باشه و گرد و خاک و مه نباشه راحت میشه ماه رو دید.
شنبه شب به علت وجود مه نشد ماه رو ببینیم.اما دیشب یعنی یکشنبه شب هوا صاف صاف بود و خیلی قشنگ ماه قابل رویت بود.
تا حدود 40 دقیقه بعد از اذان ماه خیلی واضح تو آسمون نمایان بود.
مسلما روز یکشنبه عید بوده .لااقل ماه دیشب این رو بخوبی ثابت می کرد.
عکسها مال دیشبه اما با موبایل گرفته شده ،زیاد واضح نیست گرچه ماه قابل رویته





"صنعت نفت ایران بیش از اینکه به کارکنان خود مدیون باشد مدیون خانواده آنان است."
این هزارمین باره که من دارم این رو میگم.حالا هی شما گوش نکنید تا ببینید آخرش چی میشه.
1-بازم یه ماه رمضون دیگه اومد.امسال با سالهای گذشته خیلی فرق داره.یکیش اینکه شروعش تو سکو هستم و خوب گرمای اینجا و حال و هوای اینجا یه ذره ماه رمضون رو ماه رمضونتر می کنه.
یکیم اینکه اصلا یه حس دیگه ای دارم.
2-از فردا همه بچه های اینجا میرند الستقبال ماه رمضون.جو عجیبی میشه رو سکو.
3-دعا کنید .همیشه با دعا کردن برای دیگران آدم میتونه به حاجات خودش زودتر برسه.
4-اون حس خاصی که گفتم امسال دارم یه علتش بر میگرده به همون کتاب "چهان هولوگرافی" که تو پست قبلی معرفیش کردم.بخونیدش بد نیست.
5-اگه به شما بگند که اسمتون برای سفر حج در اومده اما نمی تونید برید چه حسی بهتون دست میده؟چی کار میکنید؟سوال یه ذره عجیبه قبول
التماس دعا
سلام
این طوفان گرد و خاک چند روزه تنها مزیتی که برای ما داشت این بود که بالاخره مردم ایران و پایتخت نشینان عزیز کمی شرایط کاری ما رو بهتر درک کردند.
یادمه از یک سال پیش که این طوفانهای شن اونم وسط دریا شروع شد به هر کسی از شرایط اینجا می گفتیم با خنده ای می گفت شوخی نکنید مگه میشه وسط دریا هم دو سه روز طوفان شن بیاد؟
جالب اینه که این طوفانی که الان به مناطق مرکزی ایران رسیده از کنار ما گذشته و با توجه به این که مدام از منبا خود دورتر میشه متعاقبا از غلظتش کاسته میشه.
پس الان دیگه اهالی تهران خوب می تونند تجسم کنند این طوفات وقتی کنا ما بوده چه حجمی از شن وماسه همراهش داشته.
نکته دیگه ای که هست اینه که مشکل تهران به صورت مقطعی هم که شده با تعطیلی چند روزه حل و فصل شد ،اما اینجا نه تنها کاری تعطیل نمیشه بلکه در اثر این مهمانان ناخوانده حجم کارها چند برابر میشه.
به شرایط فوق گرمای دریا و رطوبت فوق العاده زیادش رو هم چاشنی کنید و از لحاظ زمانی هم چند روز تهران را به چند ماه اینجا بسط دهید.
انشالله که استشاق گرد و خاک چند روزه توسط پایتختیان آنها را به فکر چاره اندیشی اساسی بیاندازد.

2-اعلام همگانی "جهت رای دادن به کنفراس رووم مراجعه نمایید" در ساعت 16:05 باعث شد که بچه ها به اتاق کنفراس بیاند و منتظر صندوق باشند.
3-با ورود و استقرار صندوق آرا و برگزارکنندگان بر تعداد نفرات رای دهنده مدام افزوده می شد.رای گیری در ساعت 16:25 آغاز شد.

4-برگزارکنندگان از استقبال شدید سکوهای نفتی از انتخابات امسال خبر می دادند که نسبت به سری قبل رشد خیلی زیادی و غیر قابل مقایسه ای داشته و نگران این بودند که تعداد تعرفه های آرا به اندازه کافی نباشد.(وسط دریا ییم دیگه)
5-با توجه به وجود چند نفر خارجی روی سکو ،وجود چند نفر مهمان باضافه شش هفت نفری که فراموش کرده اند شناسنامه بیارند استقبال خیلی خیلی بالا بود.(بیش از 70 درصد)
6-بعد از گذشت چند دقیقه اول رای گیری یخ جو شکسته شد و بساط خنده و عکس گیری هم به پا شد.
7-به گفته خود رای دهندگان وتایید دوستان : تنها یک رای سفید به صندوق انداخته شد.
8-رای گیری در ساعت 17:15 به اتمام رسید و هلی کوپتر حامل صندوق و برگزارکنندگان ساعت 17:30 سکو را ترک کرد.

حاشیه ها:
...طبق معمول رادیو اپراتور سکو به حد اعلا گیج بازی درآورد.
...میزان مصرف شربت خنک در طول انتخابات به صورت تصاعدی بالا رفت.
...مهرداد(یه ترک متمدن) طبق معمول ساز مخالف زده و شناسنامه اش رو نیاورده بود.
...مجتبی(متمدن ترین لر کهکشان راه شیری) سرافرازانه رای داد.نامبرده از سال 1380 دارای لب تاپ بوده است.
...من نقش عکاس،آنالیزور،هماهنگ کننده رو داشتم.
...آرش جات خالی بود.خیلیم خالی بود.
1-از بحث داغ انتخابات می گذرم.
فقط رای بدید.ما اینجا وسط دریا رای می دیم اونم با چه مشقتی ،حالا شماها که می شه راحت برید خیابون بقلیتون رای بدیدهیچ عذری نداریدا.آقا خانوم رای بدید...
2-همیشه می شنیدم که پول خرید خونه و پول ازدواج جور میشه،خدا می رسونه ولی باورش نمی کردم.اما خدا هر دو رو به من ثابت کرد.
پس ای کسانی که ازدواج نکرده اید و خانه ندارید غصه پولش رو نخورید.از شما حرکت از خدا برکت
3- نمی دونم وبلاگ مادر آینده و مطلب اخیرشون رو خوندید یا نه.من شخصا مطمینم که حکمتی پشت تمام اتفاقات زندگیمون هست .حکمتی که مسیرش رو زندگی اطراف ما،افکار ما و کارای ما مشخص می کنه و می تونه تغییر بده.اما مطمینم که توی دنیای ما اتفاقی سخت تر از از دست دادن دلبند یک مادر نیست.
امیدوارم که هر چه زودتر حالشون بهتر بشه و روحیه قبلی رو پیدا کنند و خدای نکرده تسلیم نشند.
4-بصورت تخصصی رفتم تو کار هیپنوتیزم.بحث فوق العاده جالبیه.از دستش ندید.
5-رای بدیدا

بدینویسله کلیه مطالبی که آرش خان عزیز ما احتمالا در مورد وقایع اخیر در مورد من ،جلسه معارفه ،مهمانان
،نمایندگان مجلس ،کمیسیون انرژی،رییس منطقه و مدیر عامل شرکتمون می نویسند را تکذیب و اصلا از همین
الان اعاده حیثیت می کنم.باشد که مورد قبول واقع شود.
پی نوشت:خدا رو شکر که اون هفته ،وقتی فیلمبردارا اینجا بودند آرش خان نبودش و گرنه که....
من که دارم میرم خونه پیش همسر
تولد آقای پ هم هست و صداش رو در نیاوردند.پس تولدشون مبارک
روز زمین پاکم که بود
آنا خانومم که داره رشته انتخاب می کنه و حرف از ایران اومدن زده
الهه خانومم که ازدواج کرد
به به
آرشم که سر خوشه و الان کنار من و یه نواهایی به گوش میرسه
سرمربی تیم ملیم که انتخاب شد
هانیه خانومم که داره میاد خونه
مامان آینده هم که داره مادر میشه
قاسمم که الان کنار همسر و رها کوچولوه
واقعا دیگه چرا از ته دل شاد نباشیم؟
صنعت نفت این مملکت بیش از اینکه به کارکنان خود مدیون باشد،مدیون خانواده آنان است.
آدمایی که غالبا از قشر کم سواد با سطح زندگی پایینند.
امروز صبح یکی از عجیبترین و جالبترین صحنه های زندگیم رو دیدم که کلی ازش لذت بردم.
یکی از ساده ترین و بی ریاترین این بچه ها با آنچنان عشقی به تماشای پخش اذان صبح از تلویزیون نشسته بود که هر کس از کنارش رد می شدچند لحظه ای مات و مبهوت اون می شد.
انگاری داره به یکی از دلنوازترین صداهای زندگیش گوش میده.
بچه ها از دور نگاهش می کردند.
اما هیچ کس جرات به هم زدن خلوتش رو نداشت.
یه کم داره یادمون میره کی هستیم و کجا.
تو زندگی آدم بعضی وقتا یه اتفاقایی میفته که واقعا به دل آدم میشینه.
پیدا شدن آرش تو زندگی من ، اونم وسط دریا یکی از این اتفاقاست.
فکر کنم اولین بار آرش رو تو ارتفاع حدود 55 متری از سطح آبهای آزاد تو SPP1 LER دیدم.(بیخیال جاش بشید)
نمی دونم چی شد که با هم دوست شدیم.اما هر جور که شد خیلی خوب شد که اینجور شد!
خلاصه آرش خان
خاطرت برای ما خیلی عزیزه
از صمیم قلب تولدت رو بهت تبریک میگم.
ایشالله مثل همیشه لبت خندون باشه
هر جا که باشی و با هر کی که باشی دلت شاد باشه و سرت سلامت.
چنگوتم!دلمیم باش!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :بیخیال یافتن معنای چنگو و دلمی !!! احتیاج به یه سخنرانی طویل داره.
حال و احوال؟خوبید؟ممنون از همه به خاطر پیامهای تبریکتون و از الهه خانوم به خاطر پست تبریکشون
1-من بالاخره بعد یه سفر مارکوپولویی تونستم خودم رو به سکو برسونم.اینجا یه چند روزی یه طوفان شن حسابی شده بود و میدان دید حدود چند متر بیشتر نبود و این مساله باعث کنسل شدن پرواز هواپیما به منطقه شده بود و پوست ما کنده شد.(توجه دارید که طوفان شن اونم وسط دریا)
اما تو سفر زمینی دیروزمون از یاسوج گذشتیم و یه چند ساعتی اونجا بودیم.واقعا شهر قشنگیه و طبیعت بکری داره.با آبشارای خیلی قشنگ و کوههای قشنگتر
2-هانیه خانوم از امروز رسما دانشجو شدند.الانم یزده و رفته برای ثبت نام.
3-فیلم "گمشدگان" که تو پست قبلی براتون ازش گفتم یکی از فیلماییه که اگه شروع بدیدنش کردید با تمام وجود خواستار پیگیری اون میشید.
خوبیش اینه که اون یه فیلم تنها نیست.درس زندگی کردنه و معلوم یه گروه کارگردانی و نویسنده قوی پشت این فیلمه.فیلم از سال 2004 در حال پخشه و الان به فصل پنجمش رسیده.یه سایت اختصاصی فارسی هم داره که بصورت فروم اطلاعات خوبی میشه ازش گرفت.
4-من هنوز قولی که راجع به نوشتن کتاب" بیست روز موفقیت نامحدود" از آنتونی رابینسون بهتون دادم رو یادم نرفته اما باور کنید قابل خلاصه کردن نیست.برید به سراغ تهیه کتاب و خوندنش.چاپ 23 اونم اومده
5-قالب قبلیم بلاگ یه بکگراند جالبی داشت که من متوجه شدم فقط اینجا باز میشه و خونه و جاهای دیگه قابل رویت نیست .چراشم نفهمیدم .این شد که باز رجعت کردم به قالب قبلی. بنا به خواست همسر بانو هم اون کانتر شمارنده وبگذر هم به قالب افزوده گشت.
6-امروز تو این فکر بودم که این بلاگ چه دوستای خوبی به من داد.کاش میشد بیشتر هم رو بشناسیم و دامنه دوستیا رو زیادتر کنیم.
7-الانم با قاسم خان تلفنی صحبت کردم.تازه اومده ایران و یه هفته ای اینجاست.سلام به همتون رسوند.حسابی سرش شلوغه و خدا رو شکر مشغول با رها کوچولو
سلام
بزارید این دفعه یه کمی بحث رو عوض کنیم و از جدی نوشتن بیایم بیرون
این عکس واقعیه
حیف که نمیشد صورتش رو نشون بدم و گرنه حالت چشماش مثل حالت انگشت شصتش محشر بود .

ما امروز دنبال یه شرکتی می گشتیم که طراحی یکی از دستگاههای ما رو انجام داده.
تا دم در دفتر رییس شرکت تو سوییس (البته با اینترنت) رفتیم.
واقعا تکنولوژیها جالبه و دنیا چقدر کوچیک شده
چقدر از اینترنت خوب استفاده می کنیم؟چه جوری میشه از اون بهتر استفاده کرد؟
پیشنهادات؟
اصلا چه جوری با اینترنت آشنا شدید؟
سوتیها؟
فکر می کنید الان آقای پ کجای اینجاست؟(عکس اصلاح شد)
اصلا اونجاست؟
اون خونه ای که مدام ازش میگه کجاست؟
از دو سال دیگه هم اینجا می تونید بیاید خونه ما.
1-امروز اولین روز زمستان است.زمستون همیشه برف رو تو ذهن ما تداعی می کنه و سرما رو.

2-برای فرار از سرما آدما میرند سراغ وسایل گرمازا و حفظ کننده گرما.یکیشم دستکشه.این سری من با خانومم قصد خرید یه جفت دستکش رو کردیم.اونی که پسندیدیم می دونید قیمتش چند بود؟یه جفت دستکش کار مالزی با قیمت 35000 تومان.خوبه به نطر شما؟البته حدود 10 یا 11 هزار تومانم بودا اما تو مایه های یه بار مصرف بودند.البته ما هیچ کدومش رو نخریدیم.خانومم قبول نکرد.گرچه من حامی این تزم که "ما هنوز اونقدر ثروتمند نشدیم که چیز ارزون و یه بار مصرف بخریم"اما به هر حال هیچ کدومشم نخریدیم.

3-قیمت نفت شده حدود بشکه ای 35 دلار یا کمتر.یعنی حدود 35000 تومان.این عدد شما را یاد چی میندازه؟بله...قیمت یه بشکه نفت ایران با قیمت یه جفت دستکش کار مالزی برابره.کی داره ضرر می کنه ما یا مالزی؟

4-با این اوضاع ما باید چی کار کنیم؟هیچ وقت ما کاری کردیم که به اقتصادمون کمک کنیم یا فقط غر غر کردیم؟و مقصر رو دیگرن دونستیم؟
5-امسال زمستون چند تا بچه دیگه قراره از سرما تلف بشند؟
6-بیاید یه کاری بکنیم.
