تبليغاتX
دست نوشته ها یی از خلیج فارس

برای آرش خان و از زبان پدربزرگشان


در کنار مزارم نایست و گریه نکن!

من در آنجا حضور ندارم و هنوز نخوابیده ام.

من هزاران بادی هستم که به هر سو میوزد.

من همان بلوری هستم که برروی برفها میدرخشد.

من همان خورشیدی هستم که دانه را پخته می کند.

من همان باران ملایم پاییزیم.

من آنجا حضور ندارم.

من هنوز نخوابیده ام.


نوشته شده توسط حمید در ساعت 14:34 | لینک  | 

سلام

نمی دونم می تونید تصور کنید یا نه؟

طوفانی با سرعت 108  کیلومتر بر ساعت به همراه تگرگ و بارون شدید.

در واقع یه گردباد شدید که حدود نیم ساعتم طول کشید.

زنجیر های مهار یه سوپر تانکر پاره شد،لوله های بارگیری نفت جدا شدند.

یه کشتی شدیدا به سکو برخورد کرد و یه قایق ماهیگیری رفت زیر آب که خوشبختانه نفراتش نجات پیدا کردند.

اما بخیر گذشت.

بعضی وقتا آدم قدرت خدا رو یادش میره.






پی نوشت:بطور اتفاقی این عکس رو پیدا کردم.قابلیت بررسی کهکشان با قدرت زوم بالا که نتیجه دوسال کار یه گروه عکاس و دانشمنده.محشره گرچه اینترنت با سرعت بالا میخواد.

شاید در کنار طوفان اینجا آرامش آنجا و  آنجا زیبا باشد.


نوشته شده توسط حمید در ساعت 7:32 | لینک  | 

یك شركت بزرگ قصد استخدام تنها یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه تنها یك پرسش داشت. پرسش این بود :

 

شما در یك شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

 

یك پیرزن كه در حال مرگ است. یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. یك خانم/آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یكی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. كدامیك را انتخاب خواهید كرد؟ دلیل خود را بطور كامل شرح دهید :

 

پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید ....

 

 

 

 

 

 

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

شما باید پزشك را سوار كنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است كه می‌توانید جبران كنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید.

از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، تنها شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود :

سوئیچ ماشین را به پزشك می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می‌مانیم.

 

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی كه ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می‌پذیرند كه پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچكس در ابتدا به این پاسخ فكر نمی‌كند. چرا؟

 

زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور كرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

 

تحلیل فوق را می‌توانیم در یك چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم: در انواع رویكردهای تفكر، یكی از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبی است كه در مقابل تفكر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد.

 

در تفكر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود، استفاده می‌كند و قادر نمی‌گردد از زوایای دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل كند.

 

تفكر جانبی سعی می‌كند به افراد یاد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكنی كرده، مفروضات و محدودیت ها را كنار گذاشته، و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه كنند.

 

در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

 

شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش، قلباً رضایت داشته باشند كه ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند.

 

دلیل آن این است كه به صورت جانبی تفكر نمی‌كنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را كنار نمی‌گذارند. اكثریت شركت‌كنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند كه باید یك نفر را سوار كنند و از این زاویه كه می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 22:1 | لینک  | 

حتما قضیه دانیال رو دنبال می کنید.

پسرک چند ماهه ای که مشکل ریوی و قلبی و جسمی پیدا کرده و پدرش با قلمی شیوا از اون مینویسه.

همش گذشت تا رسیدیم به عید غدیر و این ماجرا.

دانیال شد علی.

حکمتش؟

چه خبره؟


جهان هولوگرافیک یادتونه؟همونه؟نظر شما چیه؟


حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .


حكايت اين است : مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد .


شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : آ« اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند .


آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند آ» . مرد ثروتمند خنديد و گفت : آ« به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ آ» كارگران يكصدا گفتند : آ« نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم آ» . مرد دارا گفت : آ« من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم ... من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .آ»


مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .آ» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما .. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .

نوشته شده توسط حمید در ساعت 8:30 | لینک  | 

يه دوست معمولي وقتي مي آيد خونت، مثل مهمون رفتار مي کنه

يه دوست واقعي درِ يخچال رو باز مي کنه و از خودش پذيرايي مي کنه

يه دوست معمولي هرگز  گريه تو رو نديده

يه دوست واقعي شونه هاش از اشکاي تو خيسه

يه دوست معمولي اسم کوچيک پدر و مادر تو رو نمي دونه

يه دوست واقعي اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره

يه دوست معمولي يه دسته گل واسه مهمونيت مي آره

يه   دوست واقعي زودتر مياد تا تو آشپزي بهت کمک کنه و ديرتر مي ره تا به
کمکت همه جارو جمع و جور کنه

يه دوست معمولي متنفره از اين که وقتي رفته که بخوابه بهش تلفن کني

يه دوست واقعي مي پرسه چرا يه مدته طولانيه که زنگ نمي زني؟

يه دوست معمولي ازت مي خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزني

يه دوست واقعي ازت مي خواد که مشکلات را حل کنه

يه دوست معمولي وقتي بين تون بحثي مي شه دوستي رو تموم شده مي دونه

يه دوست واقعي بهت بعد از يه دعواهم زنگ مي زنه

يه دوست معمولي هميشه ازت انتظار داره .

يه دوست واقعي مي خواد که تو هميشه رو کمکش حساب کني

و بالاخره

يه دوست معمولي اين حرف های منو مي خونه و فراموش مي کنه

يه دوست واقعي اونو واسه همه و دو باره واسه خودم مي فرسته

 

پی نوشت ۱:

هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید .

  نورمن وینست پیل

نوشته شده توسط حمید در ساعت 9:44 | لینک  | 

دان هرالد (Don Herald)  كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.

  بخوانيد:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى  كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى  گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى  شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى  گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى  رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى  رفتم و در رودخانه  هاى بيشترى شنا مى  كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى  داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده  ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته  ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى  داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى  روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك  تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى  رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى  دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى  شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم  هايم پرتاب مى  كردم . سگ  هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى  رفتم و مى  خوابيدم. بيشتر عاشق مى  شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى  رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى  رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى  كنند، من بر پا مى  شدم و به ستايش سهل و آسان  تر گرفتن اوضاع مى  پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد:

 

"شادى از خرد عاقل   تر است."

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 7:11 | لینک  | 


همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم
به او گفتم:بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟ 


- چهل روبل .
- نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.
شما دو ماه براي من كار كرديد.
- دو ماه و پنج روز
- دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. 


سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد. 


دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.
- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد . 


فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.
موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم. 


در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...
« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
- من فقط مقدار كمي گرفتم . 


در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي..
- يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت . 


- به آهستگي گفت: متشكّرم!
- جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند. 


- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است. 


بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:

در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود...

نوشته شده توسط حمید در ساعت 22:14 | لینک  | 

نمی دونم یادتونه یا نه ؟

ماجراهای این بلاگ رو؟

اینجا بلاگ خود دانیال همون کوچولوی قشنگیه که اون ماجراها براش اتفاق افتاده و شده بزرگترین امتحان زندگی .

بخونیدش.


کاری نکنید، که خداوند، دردهای کوچکتان را با دردهای بزرگتری، از خاطرتان ببرد.

سوره بقره / آیه 30- و حالا من به پای این درد، صبر میکنم تا تو سرت پیش تمام ملائکه ای که بر خلقت انسان خرده می گرفتند، بلند باشد.

اذان صبح را که گفتند، انگار فریاد زدند «برگه ها بالا»! شب بیست و یکم هم گذشت... خدایا؛ نمیدانم قبولم یا نه

آه! خدا... چرا کسی باورش نمی شود که گاهی مرد ِ زندگی هم دلش می خواهد که «فردا»یی را با بزرگترش برود... به مادرم بگو، فردا باشد .



نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:29 | لینک  | 

آقاي گابريل گارسيا ماركز، نويسنده بزرگ آمريكاي لاتين از زندگي اجتماعي خود  بواسطه عوارضي در مزاج و سلامتي‌اش:(سرطان لنفاوي ) خداحافظي كرده است

  او نامه‌اي به دوستانش فرستاده است و با سپاس از اينترنت كه همگي ما را قادر ساخته تا آنرا با هم تسهيم كنيم. من خواندن آنرا به شما توصيه مي‌كنم، چراكه اين متن كوتاه توسط درخشانترين آمريكايي لاتين تبار از سالها پيش نگاشته شده است كه حقيقتاً الهام بخش است.

 

«اگر براي نمونه خدا فراموش كند كه من فقط يك عروسك خيمه شب بازيم و به من تكه‌اي بيشتري از زندگي بدهد، من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم كرد، بهترين كاري كه مي‌توانم انجام دهم

شايد نگويم هرچه را كه مي‌انديشم اما قطعاً درباره هر چه مي‌گويم انديشه مي‌كنم

به هر چيزي ارزش مي‌نهم نه فقط براي اينكه با ارزشند، بلكه براي آنچه آنها ارائه مي‌كنند و بيان مي‌دارند. كمتر خواهم خوابيد و بيشتر رويا خواهم ديد. براي هر دقيقه‌اي كه چشمانمان را رويهم مي‌گذاريم، بمدت شصت ثانيه روشنايي و نور را از دست مي‌دهيم. ادامه مي‌دادم از آنجايي كه ديگران متوقف شده‌اند و برمي‌خاستم وقتي كه ديگران مي‌خوابند.

اگر خدا تكه‌اي بيشتري از زندگي به من مي‌داد، ساده‌تر لباس مي‌پوشيدم، در نور آفتاب غوطه مي‌خوردم، برهنه خود را رها مي‌كردم، نه فقط جسمم را بلكه روحم را نيز.   به مردم ثابت مي‌كردم كه چقدر در اشتباهند كه فكر مي‌كنند چونكه پيرتر شده‌اند عاشق شدن را قطع كرده‌اند ، چراكه آنها عملاً از همان زماني كه عاشق شدن را متوقف كرده‌اند، شروع به پيرتر شدن كرده‌اند.

به كودكان دو بال مي‌دادم، اما آنها را به تنهايي رها مي‌كردم تا هر كدام  بياموزد كه چگونه با تكيه بر خود پرواز كند. به فرد سالخورده، نشان مي‌دادم كه آنها  چگونه مي‌ميرند نه با فرآيند مسن شدن بلكه با غفلت كردن. چيزهاي زيادي از شما ياد گرفته‌ام.... 

 

من ياد گرفته‌ام كه هر كس مي‌خواهد تا بر بالاي كوه زندگي كند، اما فراموش مي‌كند كه اصل مطلب همان چگونگي  راه پيمودن است. من ياد گرفته‌ام كه وقتي نوزادي تازه تولد يافته انگشت شست پدرش را چنگ مي‌اندازد، براي هميشه در قلب او جا گرفته است.

من ياد گرفته‌ام كه يك فرد تنها وقتي مي‌تواند به فردي ديگر از بالا به پائين نگاه كند كه بخواهد به او در برخاستن كمك نمايدمطالب زيادي را از همه شما آموخته‌ام. هميشه بيان كن، آنچه را كه احساس مي‌كني و انجام بده آنچه را كه فكر مي‌كني. اگر من ميدانستم كه امروز آخرين وقتي است كه شما را خواهم ديد،  شما را قوياً به آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.

اگر من بدانم كه اين دقايق آخرين دقايقي هستند كه من شما را خواهم ديد، به شما مي‌گفتم كه « عاشقتان هستم» و به اين فرض بسنده نمي‌كردم كه شما خود آنرا مي‌دانيد. هميشه صبحگاهي هست كه در آن زندگي بما فرصتي دوباره مي‌دهد تا كارهاي خوبي انجام دهيم.

به خودتان نزديك باشيد، به عزيزانتان،و به آنها بگوئيد كه چقدر به آنها نياز داريد و چقدر عاشقشان هستيد و چقدر به آنها توجه داريد. زماني را براي بيان اين جملات بگذاريد، «متاسفم»، «مرا ببخش»، «لطفاً»، «متشكرم» و همه كلمات قشنگ و دوست‌داشتني كه شما بلديد.

هيچكسي شما را به خاطر نخواهد آورد اگر شما افكارتان را پيش خود بصورت راز نگه داريد، خودتان را وادار كنيد تا آنها را بيان و ابراز داريد. به دوستان و عزيزانتان نشان دهيد كه چقدر به آنها علاقمنديد...  

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 22:12 | لینک  | 

تا حالا تو سه یا چهار متری استخر شنا کردی؟ با چشمهای بسته زیر آب رفتی، هی میری پائین و پات به کف استخر نمیخوره، شهامت میکنی و بالا نمیای زود، پائینتر میری،دست و پا میزنی، بازم پائینتر، همه حواست به اینه که کی پات به کف استخر میخوره و یه هو میخوره، انگار برق تو رو گرفته باشه.


مست فتح و بشارتی تازه میای بالا، چشات برق میزنه، تو تا ته ته استخر رفتی، به اونهایی که تشویقت کردن تا ته استخر رو لمس کنی، به اونهایی که تو نیم متری دست و پا میزنن، یه جور دیگه نگاه میکنی.


حالا توی آب فاتحانه میرقصی و هنوز خیلیها شادمانی تو رو درک نمیکنن، با تردید نگاهت میکنن و تو لبخند رضایتت رو بیهیچ چشمداشتی نثارشون میکنی.
از لحظهای که امنیت سطح آب رو رها میکنی تا ته استخر رو لمس کنی، در خلاء هستی، در برزخ، نه در سطح و نه در عمق، در میانه، پر از تردید، پر از بیم و امید. سرگشتهای مسافر، مسافری بیخانه، و وقتی تجربه کردی آنچه رو که بیقرارش بودی، مقصد توئی، خانه توئی، آب توئی، همه استخر توئی، سطح توئی، عمق توئی، همه رو میفهمی، اگر چه کسی تو رو نفهمه.


زندگی همون استخره، همه روابط ما، همه بایدها و نبایدها، قائده ها، شکستها و پیروزیها در سطح اتفاق میافته، کمتر کسی هست که شهامت کنه، و شناخته ها را رها کنه، کلمات و معانی رو رها کنه، و به دل سکوتی مرموز شیرجه بره، گاهی از سطح فراتر میریم، اما سکوت و بیمعنائی رو تاب نمیاریم و خیلی زود دوباره به سطح بر میگردیم، گاهی نه تحمل موندن در سطح رو داریم و نه شهامت فراتر رفتن به عمق رو، روابط سطحی رو بیریشه میبینیم.

ادبیات منفیگرای ما از سطح گذشت اما نتونست زیاد به عمق بره و میونه های راه با دستهائی خالی به بالا برگشت و آیه یاس خوند، اما انسانهائی در همیشه تاریخ بودند و هستند که عمیقتر رفتن و یگانگی رو تجربه کردن، حافظ، مولوی و بسیاری دیگه که نوید بخش ما انسانهای مسافر هستن، تا شجاعانه به عمق شیرجه بریم، تا دیوانه تر قائدههای خشک رو از دست و پای ذهنمون باز کنیم.

نوشته شده توسط حمید در ساعت 15:39 | لینک  | 

از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.

- آن چيست؟
- «تصميم‌هاي درست»

- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟
- پاسخ «يك كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تجربه»

- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟
- پاسخ «دو كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تصميم هاي اشتباه»

نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:57 | لینک  | 

حتما تا حالا داستان های کوتاه زیادی خوانده اید، اما تا حالا فکر کردید که کوتاه ترین داستان کوتاه دنیا چیست و نوشته ی چه کسی؟ 

کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط " ارنست همینگوی " نوشته شده است:

 

For Sale: Baby Shoes, Never Worn.

برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده.

گفته می شود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است.

همچنین گفته می شود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی توان داستان نوشت، نوشته است.

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر است که نویسنده اش مشخص نیست


آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند

نوشته شده توسط حمید در ساعت 12:24 | لینک  | 

به نام یگانه مهربان


فرشته مهر لبخند زد و گفت:وقتی زمین 1388 بار به دور خورشید بچرخد و

ستاره های آسمان هشتمین ماه سال را آذین ببندند ،هشتمین روز نوبت

عاشقی است.در آن روز دو ستاره روشن اقبال به هم پیوند می خورند و

جشن بزرگی بر پا می شود که همه آدمهای خوب در آن دعوت دارند.


زمان:

جمعه 88.8.8

مکان:

(عمرا لو بدم!!!)


گذشته از شوخی قدم همه تون روی چشم.هر کی مارو سر افراز می کنه بگه آدرس بدم.



نوشته شده توسط حمید در ساعت 17:4 | لینک  | 


پی نوشت 1

تصاویر برتر پزشکی.حتما ببینیدشون



پی نوشت 2

گوگل ویو و پایان حکمرانی ایمیل



پی نوشت 3


کتاب خوان الکترونیکی.بخصوص برای اهالی علم و دانشجویان




پی نوشت 4


مجله اقتصادی "فوربس" مردم ‌10 كشور جهان را به عنوان شادترین ساكنان این كره خاكی اعلام كرد. یكی از معیارهای انتخاب این ‌10 كشور به عنوان شادترین كشورها در جهان، میزان تولید ناخالص داخلی در این كشورها بوده است. كارشناسان مجله اقتصادی "فوربس" طی تحقیقات خود اعلام كردند كه ساكنان ‌10 كشور جهان، جزو شادترین و خوشحال‌ترین مردم روی كره زمین به شمار رفته و با توجه به بحران اقتصادی رو به رشدی كه جهان را در بر گرفته، مردم این ‌10 كشور باز هم شاد هستند.

بنابر گزارش رسمی مجله "فوربس"، كشورهای دانمارك، فنلاند و هلند در صدر این لیست قرار داشته و پس از آن سوئد، ایرلند، كانادا، سوئیس، نیوزلند، نروژ و بلژیك به ترتیب در رده‌های بعدی قرار دارند.

این در حالیست كه بر اساس گزارش مجله فوربس، میزان رضایتمندی مردم از زندگی در دانمارك 90.1 درصد، فنلاند 85.9 درصد، هلند 85.1 درصد، سوئد 82.7 درصد، ایرلند 81.1 درصد،‌ كانادا ‌78 درصد ، سوئیس 77.4 درصد، نیوزلند 76.7 درصد، نروژ 76.5 درصد و در بلژیك 76.3 درصد است.

گفتنی است، یكی از معیارهای انتخاب این ‌10 كشور به عنوان شادترین كشورها در جهان، میزان تولید ناخالص داخلی در این كشورها بوده است، چرا كه به عنوان مثال دانمارك با داشتن ‌68 هزار دلار تولید ناخالص داخلی در سال ‌2009 میلادی به عنوان اولین كشور در صدر قرار گرفته است. یكی دیگر از معیارها، میزان ساعت كاری در هفته است، به طوری كه در كشورهای اسكاندیناوی مردم كمتر از ‌37 ساعت در هفته كار می‌كنند، ولی در كشورهایی نظیر چین مردم بیش از ‌47 ساعت در هفته كار می‌كنند، اما همچنان از زندگی می‌نالند و از نوع زندگی خود ناراضی هستند.

علاوه بر این، میزان نرخ بیكاری در كشورهایی نظیر دانمارك دو درصد، در نروژ 2.6 درصد و در هلند 4.5 درصد است اما این میزان بر اساس اعلام وزارت كار آمریكا در این كشور هم اكنون ‌9 درصد تخمین زده شده است. به همین دلیل گفته می‌شود كه این ‌10 كشور جزو بهترین و شادترین مناطق روزی زمین به شمار می‌روند و میزان طول عمر مردم در این ‌10 كشورها ، ‌85 تا ‌90 سال است.

1. دانمارک "Denmark"

میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 90.1
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 92.3
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $68,362
نرخ بیكاری: 2%


کشور پادشاهی دانمارک در صدر این گزارش قرار دارد و بر اساس پژوهش های انجام شده، شادترین مردم دنیا در دانمارک زندگی می کنند. دانمارک در حدود 5.5 میلیون نفر جمعیت دارد و درصد فقر در این کشور بسیار ناچیز است. براحتی میتوان فهمید که چرا دانمارک شادترین مردم جهان را دارد چرا که سطح آموزش و پرورش در این کشور بسیار بالاست. مدارس از کیفیت بالای آموزشی برخوردارند و میزان شهریه مدارس خصوصی با توان مالی مردم سازگار است و مردم این کشور هم از درآمد خوبی برخودار هستند. دانمارک با کشورهای آلمان، سوئد و نروژ هم مرز است. متوسط عمر افراد در حدود 78 سال میباشد. در آمد سرانه مردم دانمارک 34.600 دلار در سال است. دانمارک از دموکراسی، برابری اجتماعی و محیط صلح آمیزی برخوردار و كشوری شکوفا و آباد است.


2. فنلاند "Finland"

میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 85.9
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 88.0
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $55,344
نرخ بیكاری: 6.4%

از نظر روحیه شاد و سطح زندگی مردم فنلاند در رده دوم جهان قرار دارند. دارای 5.200.000 نفر جمعیت است و متوسط طول عمر افراد 79 سال و درآمد سرانه مردم این کشور 30.900 دلار است. دارای مرز مشترک با سوئد، روسیه، استونیا و نروژ میباشد. این کشور از نظر استاندارد های بهداشت و پزشکی و آسایش مردم در سطح بسیار بالایی قرار دارد و فقر در این کشور تقریبا قابل ذکر نیست.


3. هلند "Holland"

میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 85.1
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 88.2
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $55,453
نرخ بیكاری: 4.5%

هلندی ها نیز سومین رده از این لیست را به خود اختصاص داده اند. حکومت هلند پادشاهی مشروطه‌است که در آن شاه یا ملکه نقشی در سیاست ندارد و تنها نماد ملی است. هلند در واقع یک دلتای سرسبز است که رودخانه‌هایی چون راین از میان آن می‌گذرد. از این رو هلند کوه ندارد و ارتفاع بلندترین تپه در جنوب این کشور ۳۲۲ متر بیشتر نیست.


4. سوئد "Sweden"

میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 82.7
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 85.6
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $54,908
نرخ بیكاری: 6.4%

مردم سوئد چهارمین کشور شاد و سرزنده جهان هستند. دارای 9 میلیون جمعیت و متوسط طول عمر 81 سال و درآمد سرانه افراد این کشور 28.900 دلار میباشد. این کشور مالیات بسیار بالایی از شهروندان خود دریافت میکند اما در عوض یکی از بهترین سیستم های سلامتی و بهداشت در اروپا را داراست. مزایای دریافتی و کار و شرایط مناسب آن خنده بر لبان شهروندان سوئدی میآورد. مردم این کشور براستی از آزادیها و حقوق قانونی برخوردارند. مردم عادی این کشور در صورت تمایل میتوانند نامه های رسمی نخست وزیر را ببینند! سوئد با کشورهای دانمارک، نروژ و فنلاند هم مرز است.


5. ایرلند "Ireland"

میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 81.1
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 91.4
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $63,788
نرخ بیكاری: 6.2%

ایرلندی ها پنجمین کشور شاد جهان هستند. ایرلند با 4 میلیون جمعیت و متوسط عمر 78 سال و درآمد سرانه 41.000 دلار در سال و اقتصاد کاملا باز و سیستم آموزشی بسیار بالا و سطح زندگی قابل مقایسه با استانداردهای اروپایی، توانسته است که آسایش و آرامش و شادی را به مردم کشورش به ارمغان بیاورد. مشکل مسکن وجود ندارد و درجه فقر و بیکاری بسیار پائین است. متوسط طول عمر افراد 80 سال و در آمد سرانه مردم این کشور 35.700 دلار میباشد.



6. کانادا "Canada"

یزان رضایتمندی مردم از زندگی: 78.0
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 87.3
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $46,799
نرخ بیكاری: 6.1%

کانادایی ها در رده ششم قرار دارند و دارای 33 میلیون جمعیت و متوسط عمر 80 سال و درآمد سرانه 34.000 دلار که خود نشان از آرامش و آسایش است. کانادا دارای سیستم بهداشت و پزشکی فوق العاده بالایی میباشد و درصد جرائم در این کشور بسیار پائین است. کانادا از نظر استاندارد زندگی در رده 3 کشور بالای رده بندی جهانی قرار دارد.



7. سوئیس "Switzerland"

میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 77.4
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 80.9
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $65,563
نرخ بیكاری: 3%

کشور آرام و زیبای سوئیس در رده هفتم جدول شادترین مردم جهان قزار دارد. دارای 7.5 میلیون جمعیت است و متوسط طول عمر در این کشور در حدود 81 سال میباشد. نرخ جرائم در سوئیس بسیار پائین است و کشور از زیر بنای محکم اقتصادی برخوردار است. در آمد سرانه مردم این کشور 32.300 دلار است. مرکز صلیب سرخ جهانی در این کشور قرار گرفته است. فعالیت های ورزشی از جمله اسکی و قایقرانی نقش بسزایی در زندگی روزمره مردم این کشور دارد. معدل بودجه سلامتی برای هر نفر در این کشور در سال 3.445 دلار است. دارای مرز مشترک با آلمان، فرانسه، ایتالیا و اتریش میباشد.



8. نیوزیلند "New Zealand"

میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 76.7
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 85.5
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $30,556
نرخ بیكاری: 4%

نیوزیلند یا زلاندنو کشوری در جنوب غربی اقیانوس آرام است و در رده هشتم این رده بندی قرار دارد. نیوزیلند فاصله زیادی با دیگر خشكی‌های كره زمین دارد، بطوریکه استرالیا نزدیكترین همسایه این سرزمین در دو هزار كیلومتری آن قرار دارد. نرخ باروری در نیوزیلند به نسبت كشورهای توسعه یافته بسیار بالا است. هر زن نیوزیلندی به ‌طور میانگین ۲/۲ فرزند را در طول عمر خود به‌ دنیا می‌آورد. امید به زندگی هر کودک دختر ۸۱/۹ سال و هر پسر ۷۷/۹ سال است. نیوزیلند یک كشور عمدتا شهرنشین است. ۷۲٪ مردم در ۱۶ منطقه شهری این كشور زندگی می‌كنند و نیمی از آن‌ها در چهار شهر اصلی اوکلند، ولینگتون، همیلتون و چرایست‌چرچ به‌سر‌ می‌برند.



9. نروژ "Norway"

میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 76.5
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 84.3
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $98,822
نرخ بیكاری: 2.6%

نروِژ هم نهمین كشور انتخابی در این مجموعه می باشد. مساحت نروژ ۳۸۵٬۱۵۵ کیلومتر مربع است. ۹۴/۲ درصد خاک کشور، زمین قابل کشت است. نروژ ۲٬۵۴۴ کیلومتر مرز مشترک با همسایگان خود دارد. با فنلاند ۷۲۹ کیلومتر، با سوئد ۱٬۶۱۹ کیلومتر و با روسیه ۱۹۶ کیلومتر. نروژ یکی از بهترین و مرغوب ترین چاه های نفت دنیا را در اختیار دارد. همین طور بعلت اینکه نروژ را دریا احاطه کرده، یکی از چرخه های اقتصاد این کشور را آبزیان دریایی تشکیل داده اند. لازم به ذکر است که نروژ 3 نوع ماهی دارد که در هیچ جای دنیا یافت نمی شود. در بیشتر مناطق شمالی نروژ معمولا شش ماه شب است و شش ماه روز است. اکثر مناطق شمالی نروژ معمولا 9 ماه در سال بارش برف و باران را به همراه دارد.



10. بلژیک "Belgium"

میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 76.3
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 75.5
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $49,888
نرخ بیكاری: 6.5%

پادشاهی بلژیک، دهمین انتخاب این رده بندی کشوری است در غرب اروپا. پایتخت آن بروکسل است. در شمال با هلند، در شرق با آلمان، در جنوب شرقی با لوکزامبورگ، در جنوب با فرانسه و از شمال غربی با دریای شمال مجاور است. بلژیک یکی از مهم ترین و اصلی ترین اعضاء اتحادیه اروپا به شمار می‌رود. زندگی فرهنگی بلژیک به تمرکز بین هر اقلیت گرایش دارد.




نوشته شده توسط حمید در ساعت 20:59 | لینک  | 

سلام

مطلب قبلی و کامنتهای " آقای پ" من رو به گذشته برد.سالی که گذشت و بخصوص چند ماه اولش دوران عجیبی برای اهالی این بلاگ بود.هر چیزی برامون سرآغاز یه بحث بود و از هر بحثی یه بحثی در میومد.

فقط یادمه آقای پ رو گوگل به اینجا کشوند. چی موندگارشون کرد  رو نمیدونم.اومدن بقیه رو هم یادم نیست چه جوری شد.

این بلاگ افت و خیزای زیادی داشته اما بی شک اون چند ماه جزو بهترین دوران زندگیش بوده.چی شد که هممون از اون شور و حال افتادیم ؟نمی دونم.


 جمله آخر مطلب جدید آقای پ "من دلم شادی می خواهد! " و قضیه بیسکوییت دادنشون به سنجاب و پست قبلیم خودم رو حسابی به فکر برد.

ما کجا داریم میریم؟من خودمم که اون مطلب رو نوشتم کمتر بهش حتی فکرم کردم ، عمل که هیچ.

ماها زندگی کردن یادمون رفته

دچار عادت تکرار شدیم.
مردش هستید کن فیکون کنیم؟

عادتها رو بزاریم کنار؟
از یه جایی شروع کنیم.کجا؟؟؟ با شما...پیشنهاد با شما



پی نوشت 1

آدم خوب است گپ بزند با مردم. گاهی به همين سادگی يک آرزويی برآورده میشود.

از اینجا


پی نوشت 2

بر طبق قانون جدید در کشور فنلاند، دسترسی به اینترنت پرسرعت تبدیل به یک حق قانونی برای ساکنین این کشور شده است. با اجرای این قانون از ماه جولای، تمام جمعیت ۵.۳ میلیونی این کشور به اینترنت با حداقل سرعت یک مگابیت در ثانیه دسترسی خواهد داشت.  
 
«لورا ویکونن» مشاور حقوقی وزارت حمل و نقل و ارتباطات فنلاند می گوید: سرعت یک مگابیت هدفی اولیه است. این کشور قصد دارد سرعت را تا سال ۲۰۱۵ صد برابر افزایش دهد و دسترسی را به ۱۰۰ مگابیت در ثانیه برساند.  
 
هم اکنون حدود ۹۵ درصد جمعیت این کشور به اینترنت دسترسی دارد. اما این قانون سبب می شود که اینترنت پر سرعت حتی در نقاط روستایی این کشور نیز در دسترس قرار بگیرد.  
 
سازمان ملل در حال تقویت این نگاه است که به اینترنت به عنوان بخشی از حقوق بشری نگاه شود. قبلا یک دادگاه عالی در فرانسه دسترسی به اینترنت را به عنوان یکی از حقوق بشر اعلام کرد. کشورهای مختلفی هم حق دسترسی به شبکه جهانی را به عنوان یک قانون تصویب کرده اند. اما فنلاند نخستین کشوری در جهان است که علاوه بر تصویب قانون برای دسترسی به اینترنت، حداقل سرعت یک مگابیت درثانیه را هم به عنوان کمترین سرعت دسترسی اعلام نموده است


پی نوشت 3

مقدار کمی از گاز سمی سولفید هیدروژن توانسته فعالیت های حیاتی این موش کوچک را برای شش ساعت تا نزدیک به وضعیت مرگ پایین بیاورد. اگر محققان بتوانند چنین حالتی را در انسان ها هم ایجاد کنند ممکن است انقلابی در پزشکی اورژانس به وجود بیاید.  
 
داستان از اینجا آغاز می شود که در زمان اورژانس برای مثال یک تصادف شدید یا یک حمله قلبی، جان بیمار به شدت در خطر است. در اینجا زمان، شاه کلید نجات از مرگ است. در اغلب موارد مرگ به دلیل نبود وقت کافی جهت اقدامات پزشکی رخ می دهد.  
 
حالا محققان توانسته اند با این گاز سرعت زندگی را کم کنند. این ماده سبب می شود که فعالیت های حیاتی به صورت نیمه توقف درآید. ضربان قلب کم می شود و سرعت تنفس پایین می آید. تمام اینها باعث می شود که مرگ سلولی به تاخیر بیافتد و نتیجه آن تبدیل دقایق کوتاه به ساعت ها برای نجات جان بیمار خواهد بود. آقای راس می گوید: با استفاده از این روش زمان برای بیمار کند خواهد شد. در حالی که تیم پزشکی با سرعت مشغول درمان وی هستند.  
 
این تحقیقات بر روی حشرات و ماهی ها هم انجام شده. اما هنوز برای امتحان آن روی انسان ها کمی زود است. بیولوژیست مسوول این تحقیقات می گوید: "من ضربان قلب ماهی ها را متوقف کردم. بنابراین آنها از نظر کلینیکی مرده بودند. اما من می توانم دوباره آنها را برگردانم." شاید تمام اینها تعریف ما را از مرگ و زندگی عوض کند

از اینجا


پی نوشت 4

دختر 19ساله ايرانی
معروفترین دختر امريكايي و جوانترين پروفسور زن در دنيا !
"آليا صبور"، (Alia Sabur) اولين شهروند امريكايي ایرانیالاصل است كه رتبه اولين و جوانترين پروفسور زن را در تاريخ امريكا به خود اختصاص داده است. اين دختر ايراني تبار بطور تمام وقت در دانشگاه نیویورك تدریس میكند و به عنوان یك نابغه نام خود را در ردیف جوانترین استاد دانشگاه های معتبر جهان در كتاب رکوردهای گينس ثبت نموده است.. ركوردار قبلي جوانترين پروفسور دانشگاه هاي جهان متعلق به يك فيزيكدان اسكاتلندي بنام "كولين مك لورين" كه شاگرد اسحاق نيوتن بود و در سال 1717 ميلادي (291 سال پيش) در سن 19 سال و 7 ماهگي اين رتبه علمی را کسب کرده بود.
"آلیا صبور"در هشت ماهگی خواندن را آغاز کرد و از کلاس چهارم ابتدایی به کالج رفت تا در سطح کارشناسی ریاضیات کاربردی بخواند. وی در سن 10 سالگی در دانشگاه استونی بروك ثبت نام كرد و در 11 سالگی با گرايش به موسيقي به عنوان عضو اركستر سمفونی "راك لند" به اجرای قره نی پرداخت. آلیا چهارده ساله بود که مدرک ليسانس خود را از دانشگاه نیویورك اخذ كرد و دانشجوی دوره کارشناسی ارشد و دکتری دانشگاه درکسل، نیویورک شد.. او در 18 سالگی مدرك دکترای خود را از دپارتمان تكنولوژی پیشرفته فوزیون در دانشگاه كانكوك سئول دریافت کرد و جوان ترین فردی بود که وارد دوره فلوشیپ پس از دکتری شد، او نشانگرهای سلولی خاصی را بر اساس تکنولوژی نانولوله ها ابداع کرد که در تحقیقات پزشکی کاربرد زيادي دارد. فقط سه روز مانده بود که نوزده ساله شود که برای تدریس در دانشگاه کنکوک، سئول، کره جنوبی پذیرفته شد.. وی تا ماه قبل در دانشگاه دروس فيزيك دانشگاه كنكوك تدريس ميكرد و در حال حاضر، رياضي و فيزيك را در دانشگاه جنوبي ايالت نيواورلند تدريس ميكند. او يكي از دلايل ترك دانشگاه سئول را مشكل تکلم به زبان كرهاي بیان کرده است


پی نوشت 5

While a man was polishing his new car, his 4 yr. old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car..
In anger, the man took the child's hand and hit it many times; not realizing he was using a wrench. At the hospital, the child lost all his fingers due to multiple fractures.
When the child saw his father.....with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'
The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times. Devastated by his own actions...sitting in front of the car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD'.
The next day that man committed suicide.

Anger and Love have no limits; choose the Love to have a beautiful, lovely life.
Things are to be used and people are to be loved, but the
problem in today's world is that, people are used and things are loved.
Let's be careful to keep this thought in mind:

"Things are to be used, but People are to be loved".

با تشکر از قاسم


نوشته شده توسط حمید در ساعت 16:51 | لینک  | 

 
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني.

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 8:43 | لینک  | 



بعضی وقتها ساده ترین جواب کنار دستمون ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم که آن را نمی بینیم
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت:
ميليونها ستاره مي بينم .
هلمز گفت:
چه نتيجه ميگيري؟
واتسون گفت:
از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد.
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه چادر ما را دزديده اند!

نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:53 | لینک  | 

دستهای کوچک دعا

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است.
این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌ها را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.

 

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم!
من در سال جدید از شما می‌خواهم
اگر در شهر ما سیل آمد
فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی /
۷ ساله)

ای خدای مهربان!
پدر من آرایشگاه دارد.
من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم.
از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی
تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم
چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید
بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم!
من تا حالا هیچ دعایی نکردم.
میتونی لیستت رو نگاه کنی.
خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم!
در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد
آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که
ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند.
آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم
از من می‌گیرند
و به بچه‌ آنهایی می‌دهند
که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان /
۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم.
خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود
و آن را تمام کند.
آخه او سرباز فراری است.
مادرم هی غصه می‌خورد
و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا!
کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند
من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا!
کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن
یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون!
تو که اینقدر بزرگ هستی
چطوری میای خونه ما؟
دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا!
یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند
ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که
به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی
تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم
و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم
و در خواب شبانه‌یمان
مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم
و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم
خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا!
شفای مریض‌ها را بده
هم چنین شفای من را نیز بده
تا مثل همه بازی کنم
و هیچ‌کس نگران من نباشد
و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ا
ن شاء الله خدا حوصله داشته باشد
و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا!
دست شما درد نکند
ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا!
تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند
از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان!
من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد
اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد.
مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم.
خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان!
من رستم دستان را خیلی دوست دارم
از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

خدایا
ماهی مرا زنده نگه دار
و اگر مرد پیش خودت نگه دار
و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم
و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا!
دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود
تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا!
من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم
ولی خدایا
کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم!
سلام.
من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم.
خدایا منو ببخش
و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر
چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم
مادر و پدرم به مدرسه بروند.
آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است
و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا
مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم.
بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم.
پاهای من یک دعا دارند
آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان
دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا!
برام یک عروسک بده.
خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!
(مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! هرچه می‌خورم بزرگ نمیشم!
کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا!
من دعا می‌کنم که گاو باشم (!)
و شیر بدهم
تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه،
همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ
سلام!
خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خوانند
اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟
در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند
و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم
نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود
تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان!
من یک جفت کفش می‌خواهم
بنفش باشد
و موقع راه رفتن تق تق کند
مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا!
من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند
فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است!
خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد.
خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 0:15 | لینک  | 

تشکر کردن همیشه باعث ایجاد تعامل و همچنین برقراری آرامش و ادای احترام است. تشکر کردن باعث انتشار انرژی مثبت و انتقال آن به اطرافیان بخصوص مخاطب میگردد، چرا که واژه تشکر واژه ای مثبت و دارای انرژی فوق العاده زیاد است و هر زمان که آنرا به زبان خود جاری می سازیم، در واقع خود را در جایگاهی مفید دیده که از حسن برخورداری و یا استفاده از هر چیز تشکر کرده ایم.

فرقی ندارد که مخاطب خود را بشناسیم یا نه. تشکر کردن فضای ذهنی ما را خالی تر کرده و جای بیشتری را برای جذب باز میکند. همچنین نوعی احترام درجه اول است که با توجه به قانون کارما (عمل و عکس العمل) نتیجه ان به خودمان باز خواهد گشت.

تشکر از خدا، تشکر از پدر و مادر، معلم، دوست، نویسنده کتاب، همسر، فرزند، تابلونویسی که با کلمه ای ما را متحول کرده، مامور شهرداری که باعث نظافت محله می شود، راننده تاکسی، خورشید، درختان، طبیعت و … همه قابلیت دریافت تشکر شما را دارند.

تشکر کردن همچنین باعث ایجاد لبخند شده و خواه ناخواه حالت ما را به سمت خوبی سوق می دهد.

نوشته شده توسط حمید در ساعت 8:17 | لینک  | 

پیش نوشت:

نمی دونم چرا اینقدر این جریان ذهن من رو درگیر کرده


بخونیدش و براش دعا کنید.


پی نوشت:

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست ؟


سقراط به او گفت : فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را به تو بگویم . صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت .
سقراط از اوخواست که دنبالش به راه بیفتد . جوان با او به راه افتاد . به لبه رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند
تا آب به زیر چانه آنها رسید . ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد . جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند ،اما سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد . مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد . همین که به روی آب آمد ، اولین کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه اش فروفرستاد . سقراط از او پرسید زیر آب چه چیزی را بیش از همه مشتاق بودی ؟ گفت : هوا .
سقراط گفت : هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی تلاش خواهی کردکه آن را به دست
بیاوری ؛ موفقیت راز دیگری ندارد .

نوشته شده توسط حمید در ساعت 11:10 | لینک  | 

«امت فاکس» نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...

وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.

اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.

از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!


وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:

«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»

مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرویس است !!!»

سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:

« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.

اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است :

همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!

در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...

از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي
نوشته شده توسط حمید در ساعت 22:2 | لینک  | 


چندین سال پیش ،قبل دوران مدرسه ،در دورانی که چیزی جز بازی و شیطنت ایده ال ما نبود ،فکری بین بچه های محل ما افتاد.یادم نیست که استارت این فکر از کی و از کجا زده شد.اما ایده ،ایده قشنگی بود.

قضیه از این قرار بود که هر کدام از ما باید به سه نفر کمک می کردیم.(البته در حد همون دنیای کودکیمون) و به هرکسی که کمک میکردیم اون وارد یه چرخه ای میشد.یعنی اونم باید به سه نفر دیگه کمک می کرد و همین جور ادامه می یافت.

البته یادمه سری اول به اقتضای کودکیمون هر کاری رو که برای کسی میکردیم "کمک" به اون حساب می کردیم و اون رو وارد چرخه می کردیم.اما یواش یواش یاد گرفتیم که نه یه تفاوتای هست و باید یه فرقای گذاشت.

این قضیه ادامه یافت تا دوران راهنمایی.هنوز اون جمع با هم بودیم اما چرخه یادمون رفته بود تا اینکه بقال محلمون که  یه بار تو خالی کردن بار بچه ها کمکش کرده بودند و خوب متعاقبا وارد چرخه شده بود رو بعد سالها دیدیم و ما رو خواست برسونه خونه.وقتی گفتیم نه مممنون مزاحم نمیشیم گفت که مگه من تو این چرخه نیستم و مگه نباید به کسی کمک کنم.

خلاصه دوباره خاطره زنده شد و باز ما شروع کردیم.اما اینبار جدیتر و به قول خودمون کمکا مردونه تر شد.یادمه سعیمون این بود که کمکون لااقل تغییری تو زندگی فرد بده یا لااقل براش خیلی مهم باشه و ارزشمند.

این جزیی از زندگی ما شده بود.سال آخر وقتی دور هم جمع شدیم قرار شد یکی از چرخه ها رو پیگیری کنیم ببینیم تا کجا رفته.ماتونستیم تا 4 لایه اون رو شناسایی کردیم.خیلی برامون جالب بود و جالب تر اینکه همه نفرات بعدی نیز مقید بودند که به سه نفر کمک کنند و این قضیه رو به اونا هم منتقل کنند.

و باز این مساله به دست فراموشی سپرده شد.(البته از طرف ما بقیه نفرات رو نمیدونم) تا اینکه دیروز یه فیلمی دیدم.دقیقا ماجرای این فیلم همین بود.

کمک به سه نفر و وارد کردن اون به این چرخه.البته ماجراها داشت.

فکر میکنید می شه باز این چرخه رو راه انداخت؟فکر می کنید تا کجا ادامه پیدا میکنه؟روزی به خودتون بر میگرده؟شک نکنید بر میگرده و یه روزی به خودتون یه نفر این پیشنهاد رو میده.

 از همین الان شروع کنید.اگر به کسی کمک کردید و دیدید شرایطش مناسبه اون رو هم وارد این چرخه کنید.

بچه که بودیم نتایجش برامون  اعجاب انگیز بود .امیدوارم الانم همین طور باشه.


تفننی و به صورت یک بازی به این قضیه کمک کنید.

چون همیشه کمک کردن به دیگران برای ما یه حس خاصی داره.اینبار آرادنه و بی چشم داشت کمک کنید.شرطش فقط همینه.

دقیقا مثل وقتی دارید یه بازی سه نفره میکنید و فقط به فکر لذت بردنید نه پاداش گرفتن.

بسم الله.....

نفر اول کیه؟

پی نوشت: اینجا رو هم بخونیدو دعاش کنید.


نوشته شده توسط حمید در ساعت 19:15 | لینک  | 


نفس یک رابطه سالم همین است،اینکه به خود اجازه بدهید که تحت تاثیر شخصی دیگر قرار بگیرید.


از یک نویسنده

نظر شما چیه؟

نوشته شده توسط حمید در ساعت 4:7 | لینک  | 

این مطلب رو آرش خان به دنبال مطلب قبلی من برام نوشته.


راست و حقیقت و طنز و تلخش با شما.


گرچه تامل برانگیزه.



در طول این راه چرت!

بگذار خرده اختلاف هایمان باقی بماند، ما هنوز سر مسائل بزرگتر توافق نداریم!

مخواه که انتخاب هایمان یکی شود، من کجا و تو لنگه گیوه!

واجب نیست که هر دوی ما بلبل یا گل رز بخریم! من برایت لاشخور یا گل خرزهره می خرم!

اگر چنین حالتی پیش بیاید قیافه تو دیدنی است!

من از عشق زمینی حرف می زنم که تو ارزش آن را نداری!

اگر زاویه دیدت رو هم عوض کنی هیچ وقت نمی فهمی!

عزیزم بیا بحث کنیم! 

بیا همدیگر را بزنیم! 

تو با سنگ بزن من با چوب!

ما حق داریم همدیگر را بکشیم!

تو حق داری تقلا کنی ولی من سرانجام بر تو غلبه می کنم!

(منتخبی از کتاب "چند سال بعد از ازدواج" که به دلم نشست)
نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:33 | لینک  | 

  هم سفر

 

در این راه طولانی - که ما بی خبریم 

و چون باد می گذرد 

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند 

خواهش می کنم !

  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی 


مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم 

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد 


مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم 

یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را 

و یک شیوه  نگاه کردن را 

مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی 

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست 

و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است 


عزیز من 

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ،   حجاب برفی قله ی علم کوه ،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند 

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست 


عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست 

من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری 


عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد 

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم 

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم 

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید 

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم 

اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند 


بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل 

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست 

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست 

بیا بحث کنیم 

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم 

بیا کلنجار برویم 

اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم 


بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد

نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،......... حفظ  کنیم 


من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم 

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم 


عزیز من ! بیا متفاوت باشیم


 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:15 | لینک  | 

سلام

امروز  دوباره بعد از طی مسیر 15 ساعته با اتوبوس و یک کشتی سواری 4 ساعته به سکو رسیدیم و آنلاین به سر کار رفتیم.اونم ت شیفت شب .یعنی که تا خود صبح بیداریم.

نمیدونم باید از این گرد و خاک و طوفان شن ممنون باشم که ما رو از سوار شدن به هواپیما نجات داد یا شاکی باشم که مارکوپولوییمون کرده.


به ضرورت کاری چند روزی تهران بودیم.بسی خوشنودم که ساکن تهران نیستم.بابا شماها زندگی نمی کنید که فقط دارید میدوید.

یه کار کنید .اول خط مترو سوار بشید برید تا آخرش.به شتاب مردم و به چهره هاشون نیگاه کنید.میبینید که چه خبره و چقدر حال همه عصبه.


انشالله همگی دوستان روز تولد امام رضا (ع) مراسم جشن ازدواج ما مهمانند.صبر کنید صبر کنید.هنوز قطعی نشده ها.

گفتم کلا  در جریان باشید خواستید تدارک ببینید وقت داشته باشید.از همین الان مراعات کنید مثل آرش خان مرض قند نگیرید.

حالا باز من اطلاع رسانی می کنم.



نوشته شده توسط حمید در ساعت 2:10 | لینک  | 

سلام

این سری درگیر جریانی بودم که ناخوداگاه مجبور شدم باز برم سراغ کتاب و درس و جزوه.

برای جمع و جور کردن یه سری مطلب راجع به کارم رفتم سراغ جزوه ها ،سراغ تحقیق ،جستجو تو اینترنت و تهیه اسلاید.

و باز دلم حسابی هوایی شد.

دلم هوای کتاب و درس و مشق و دانشگاه رو کرد.

یادش بخیر

هر کی گفته تو درس خوندن و تحقیق کردن لذت و شور عجیبی هست راست گفته.

اما بدیش اینه که تا درگیرشی نمی فهمی.همین که ازش دور شدی قدرش رو می فهمی.

این خاصیت همه ماهاست. چرا؟


نوشته شده توسط حمید در ساعت 14:50 | لینک  | 

امروز یکی از سخت ترین روزای کاری بود.

حتما تو زندگیتون شما هم به موقعیتایی برخورد کردید که همه چیز می خوره به "بد بیاری".هر کاری می کنید نمیشه.

دیشب نیمه های شب مشکلی برای دستگاههای ما پیش اومد و دنبال حلش بودیم که مشکل بعدی و  بعدی و....

نمی دونم میتونید تصور کنید بیش از 24 ساعت نخوابیدن و تو گرمای بالای 48 درجه و رطوبت بالای 90 درصد کار کردن ،اونم نه تنها کار یدی بلکه ترابلشوتینگ و حل کردن مشکل دستگاهی که تا حالا نه کسی دوره ای براش رفته و نه آموزشش رو دیده یعنی چه؟

نمی تونم براتون تجسم کنم که چه روزی رو پشت سر گذاشتیم و البته هنوزم ادامه داره.

آرشخان رو که میشناسید دیگه بعد بیش از 30 ساعت نخوابیدن الان از خستگی بیهوشه.

اما مشکل اینه که هنوز "مشکل " حل نشده.

بدی تو دریا بودن همینه .مثل خشکی نیست که بشه سریع از جایی کمک بگیری .خودتی و خودت و خودت.

کسی نمیتونه اجر کار بچه ها رو بده.

فقط خدا 

امیدوارم خودش زودتر کمک کنه و مشکل حل بشه

نمی دونید بچه ها چی دارند می کشند.

نوشته شده توسط حمید در ساعت 20:8 | لینک  | 


حوصله کردید این مطلبم راجع به روز پدر در ویکی پدیا بخونید.

نوشته شده توسط حمید در ساعت 16:44 | لینک  | 

اگه اخبار اقتصادی رو دنبال کنید به این نتیجه میرسید که فروش جوراب مردانه از امروز به طرز چشمگیری افزایش می یابد.


اگه تونستید حدس بزنید چرا؟



نوشته شده توسط حمید در ساعت 9:49 | لینک  | 


سلام


بعد از مدتها امشب با همسرم تصمیم گرفتیم که فیلمی ببینیم.

رفتم سراغ آرشیو فیلمها و فیلم "دلشکسته" به کار گردانی " آقای علی رویین تن " رو که مدتها بود خاک می خورد رو برای دیدن انتخاب کردیم.

خبر چندانی از چگونگی اکرانش و حواشی فیلم  و کارگردانش و سن و سالش و مسلکش ندارم.

فیلم داستان امیرعلی پسر مذهبی و حزب اللهی است که در تقابل با دختر هم کلاسی اش “نفس” ، (دختری مرفه و مخالف نظام) قرار می گیرد.

سوژه جذاب، بازی های خوب، طنز مناسب و داستان سر راست باعث می شوند مخاطب  با فیلم همراه شود و از این همراهی لذت ببرد و احیانا تاثیر پذیرد.

دل شکسته البته نکته هایی هم دارد که توی چشم می زنند. نکته هایی که تنها با دلی خواندن کار است که می شود آنها را زیرچشمی رد کرد!

 اما اسم امام حسین(علیه السلام) که می آید شرایط دگرگون می شود، فضای فیلم عوض می شود و قصه سرانجام می گیرد.

فیلم هنجار شکن و دارای سبک تازه ای از روایت عشق و مذهب و سیاست میباشد.


نمی دونم

اما هر چی بود یه بار دیگه من رو یاد امام حسین (ع) ،یاد جنگ ، یاد رزمنده ها ،یاد جانبازها ،یاد عشق،یاد درد ،یاد  زندگی و یاد خدا انداخت.



نوشته شده توسط حمید در ساعت 0:16 | لینک  | 

چند روز پر اتهاب و پر از استرس گذشت.

رسیدیم به روزی که ارزش زندگی ما بسته به نام و صاحب این روزه.

یعنی زن امروز و مادر فردا

شاید بهترین فرصته تا یه کم از اون جو انتخاباتی و پر از استرس بیایم بیرون...پس می گم که:


روز مادر روز زن

يعنی به تعداد همه روزهای گذشته ما، صبوری!

يعنی به تعداد همه روزهای آينده ما ،دلواپسی!

روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه ما، بيداری !

روز مادر يعنی بهانه  بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن ما چروک شد

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن  او که نوازشگر همه سالهای دلتنگیی ما بود

روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....       

همسرم روزت مبارک.

مادرم روزت مبارک.


امسال پیشتون نیستم تا با دادن حتی یه هدیه کوچیک شادتون کنم از همین دور دستتون رو می بوسم

و قددران زحماتتون و سپاسگذار مهمربانیاتونم.

ببخشید که نتونسم امسال یه عرض ادب حضوریم بکنم.


این دسته گل ناقابل از همین جا تقدیم به شما مهربانانم

نوشته شده توسط حمید در ساعت 15:15 | لینک  | 



1-هلی کوپتر حامل صندوق رای و برگزارکنندگان راس ساعت 16:15 به سکو رسیدند.

2-اعلام همگانی "جهت رای دادن به  کنفراس رووم مراجعه نمایید" در ساعت 16:05 باعث شد که  بچه ها به اتاق کنفراس بیاند و منتظر صندوق باشند.

3-با ورود و استقرار صندوق آرا و برگزارکنندگان بر تعداد نفرات رای دهنده مدام افزوده می شد.رای گیری در ساعت 16:25 آغاز شد.



4-برگزارکنندگان از استقبال شدید سکوهای نفتی از انتخابات امسال خبر می دادند که نسبت به سری قبل رشد خیلی زیادی و غیر قابل مقایسه ای داشته و نگران این بودند که تعداد تعرفه های آرا به اندازه کافی نباشد.(وسط دریا ییم دیگه)

5-با توجه به وجود چند نفر خارجی روی سکو ،وجود چند نفر مهمان باضافه شش هفت نفری که فراموش کرده اند شناسنامه بیارند استقبال خیلی خیلی بالا بود.(بیش از 70 درصد)

6-بعد از گذشت چند دقیقه اول رای گیری یخ جو شکسته شد و بساط خنده و عکس گیری هم به پا شد.

7-به گفته خود رای دهندگان وتایید دوستان : تنها یک رای سفید به صندوق انداخته شد.

8-رای گیری در ساعت 17:15 به اتمام رسید و هلی کوپتر حامل صندوق و برگزارکنندگان ساعت 17:30 سکو را ترک کرد.


حاشیه ها:

...طبق معمول رادیو اپراتور سکو به حد اعلا گیج بازی درآورد.

...میزان مصرف شربت خنک در طول انتخابات به صورت تصاعدی بالا رفت.

...مهرداد(یه ترک متمدن) طبق معمول ساز مخالف زده و شناسنامه اش رو نیاورده بود.

...مجتبی(متمدن ترین لر کهکشان راه شیری) سرافرازانه رای داد.نامبرده از سال 1380 دارای لب تاپ بوده است.

...من نقش عکاس،آنالیزور،هماهنگ کننده رو داشتم.

...آرش جات خالی بود.خیلیم خالی بود.

نوشته شده توسط حمید در ساعت 20:23 | لینک  | 


روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟

پاسخ دادم : بلی.


فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم… در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد.


‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.
‏گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی
نوشته شده توسط حمید در ساعت 2:16 | لینک  | 

سلام

1-از بحث داغ انتخابات می گذرم.

فقط رای بدید.ما اینجا وسط دریا رای می دیم اونم با چه مشقتی ،حالا شماها که می شه راحت برید خیابون بقلیتون رای بدیدهیچ عذری نداریدا.آقا خانوم رای بدید...

2-همیشه می شنیدم که پول خرید خونه و پول ازدواج جور میشه،خدا می رسونه ولی باورش نمی کردم.اما خدا هر دو رو به من ثابت کرد.

پس ای کسانی که ازدواج نکرده اید و خانه ندارید غصه پولش رو نخورید.از شما حرکت از خدا برکت

3- نمی دونم وبلاگ مادر آینده و مطلب اخیرشون  رو خوندید یا نه.من شخصا مطمینم که حکمتی پشت تمام اتفاقات زندگیمون هست .حکمتی که مسیرش رو زندگی اطراف ما،افکار ما  و کارای ما مشخص می کنه و می تونه تغییر بده.اما مطمینم که توی دنیای ما اتفاقی سخت تر از از دست دادن دلبند یک مادر نیست.

امیدوارم که هر چه زودتر حالشون بهتر بشه و روحیه قبلی رو پیدا کنند و خدای نکرده تسلیم نشند.

4-بصورت تخصصی رفتم تو کار هیپنوتیزم.بحث فوق العاده جالبیه.از دستش ندید.

5-رای بدیدا

نوشته شده توسط حمید در ساعت 11:25 | لینک  | 

ملاصدرا می گوید :

 خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

 اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود

و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،

 و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،

 

و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،

و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود... 

 پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.



كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.


بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.


براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.  

همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را. 

 طفل مي‌شود عقيمان را.

 اميد مي‌شود نااميدان را.  

راه مي‌شود گم‌گشتگان را.

نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.  

شمشير مي‌شود رزمندگان را. 

 عصا مي‌شود پيران را.

عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.

 به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهيز از معامله با ابليس.

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،

و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،

و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...

و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!

چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و  بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟


كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟


كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟


قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد.


زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور...

 

 بي اعتنا به حقيران ِ در روح.


كينه چون لاشخور و كركس است.

نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:39 | لینک  | 

قال حمید:

ای کسانی که مسافرت می کنید بر شما باد مسافرت به "مریوان و بانه".


سلام

جای همگیتون خالی .چند روزی با خونواده رفتیم غرب کشور.

همدان ،سنندج ،مریوان و بانه.

واقعا دیدنیه.

مردمی عجیب مهمان  نواز و خون گرم،

طبیعتی بکر و دست نخورده،

هوایی بهاری و مطبوع ،

با بازاری دیدنی (قابل توجه خانوما)


فقط براتون بگم که طبیعت شمال کشورمون در مقابل طبیعت غرب کشور هیچ حرفی برای گفتن نداره

بشتابید که اردیبهشت داره تموم میشه.


جاده سنندج مریوان

دریاچه زریوار

جاده مریوان سقز

جاده سقز سنندج

نوشته شده توسط حمید در ساعت 19:2 | لینک  | 

سلام

امروز سالگرد ازدواج منه.

روز عزیزی که تموم لحظه لحظه هاش تو ذهن و خاطرم نقش بسته.

از همین جا از همسرم به خاطر تمام خوبیاش تشکر می کنم و خدا رو شاکرم که خوشبختی رو به ما هدیه داد.


این شاخه گل از همین جا پشت کیبورد تقدیم به همسرم


نوشته شده توسط حمید در ساعت 9:50 | لینک  | 


تو هواپیما که نشستم یه پیرمردی کنارم نشست که وسط راه ازم پرسید:

تو چقدر خوشبختی؟

گفتم:جان؟

گفت:اصلا بگو برای چی خوشبختی؟

گفتم:یعنی چی؟

گفت:اون چیزایی رو که به خاطرشون فکر می کنی خوشبختی رو بگو ببینم!

(احساس کردم روز قیامته و دارم حساب پس میدم.)

گفتم:والا....

گفت:پسر جون روزی یکیش رو یه جایی برا خودت بنویس.آخر ماه ببین دیگه روت میشه غمگین باشی.

گفتم :چشم

گفتند:کمربنداتون رو ببندید .داریم به فرودگاه اصفهان نزدیک میشیم.

نوشتم:

1-من جایی برای زندگی دارم.

2-من کسایی رو دارم که دلم براشون تنگ میشه.

3-من کسایی رو دارم که دلشون برام تنگ میشه.

4-.....

نوشته شده توسط حمید در ساعت 15:58 | لینک  | 

هم سفر!

در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم!

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی!

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد!

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است…

عزیز من!..

…دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی، قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند…. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست. عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در “حضور” است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم.. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید… بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل….

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست….

بیا بحث کنیم! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم! بیا کلنجار برویم! اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم….

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم…

عزیز من! بیا متفاوت باشیم

نوشته شده توسط حمید در ساعت 3:3 | لینک  | 

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است:

«كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم.

بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم.

بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.

در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم.

اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!

نوشته شده توسط حمید در ساعت 16:9 | لینک  | 

نقطه

      اینتر

           سر خط


نوشته شده توسط حمید در ساعت 14:56 | لینک  | 


LIVE TOGETHER ,DIE ALONE


فکر می کنید این یعنی چی؟

چرا اینجوره؟
نوشته شده توسط حمید در ساعت 11:16 | لینک  | 

کوچکتر که بودیم


ايمانمان بزرگتر بود


بادبادک که میساختيم


ترديد نداشتيم که مبادا باد نباشد.



ازبلاگ یک دوست


نوشته شده توسط حمید در ساعت 8:57 | لینک  | 

 

بر ما سالی گذشت

                          بر زمین گردشی

                                               و بر روزگار حکایتی.

 

                  امید که آن کهنه رفته باشد به نکویی و این نو همی آید به شادی.

 

                                                     سال نو مبارک

نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:42 | لینک  | 






نوشته شده توسط حمید در ساعت 3:34 | لینک  | 

سلام

نمی دونم چی شده ؟جو حاکم بر اهالی وبلاگ یه کم غم انگیز ناک شده.

باید یه کاری کنیم.نه؟


آخرش شماها شد کتاب "راز" رو بخونید یا نه.

تو اون کتاب یه اصلی هست مبنی بر اینکه شما هر چی فکر کنید همون میشه.دنیا کاری به بد و خوبش نداره.فقط وقتی فکرتون بر یه چیزی تمرکز کرد کاینالت برای انجام شدن اون مساله بسیج میشند.

خوب .بیاید ما هم امتحانش کنیم.

با صدای بلندم امتحانش کنیم.

مثلا بیاید هر کدوممون چند تا از آرزوهای خوبمون رو که معتقدیم برامون اتاق میفته رو لیست کنیم.بهشون فکر کنیم و دنیا رو مجبور کنیم که وسایل اتفاق افتادنش رو برامون جور کنه.

اصل اینه :شما بخواید به شدنش ایمان داشته باشید چه جوریش دیگه با شما نیست.

پس بسم الله




نوشته شده توسط حمید در ساعت 20:24 | لینک  | 

  زن

  بی

  مـرد

 

  گلی است

  که نه آبــــی

  به پايش ريخته می شود

 

  و نه

  ســــايه ای

  بر سرش دست حلقه کرده است.

  مرد بی زن چی؟


مرد


بی زن

گلدان ِ بی خاکست!


نوشته شده توسط حمید در ساعت 19:30 | لینک  | 

سلام به همگی

حال و احوال؟خوبید؟ممنون از همه به خاطر پیامهای تبریکتون و از الهه خانوم به خاطر پست تبریکشون

1-من بالاخره بعد یه سفر مارکوپولویی تونستم خودم رو به سکو برسونم.اینجا یه چند روزی یه طوفان شن حسابی شده بود و میدان دید حدود چند متر بیشتر نبود و این مساله باعث کنسل شدن پرواز هواپیما به منطقه شده بود و پوست ما کنده شد.(توجه دارید که طوفان شن اونم وسط دریا)

اما تو سفر زمینی دیروزمون از یاسوج گذشتیم و یه چند ساعتی اونجا بودیم.واقعا شهر قشنگیه و طبیعت بکری داره.با آبشارای خیلی قشنگ و کوههای قشنگتر

2-هانیه خانوم از امروز رسما دانشجو شدند.الانم یزده و رفته برای ثبت نام.

3-فیلم "گمشدگان" که تو پست قبلی براتون ازش گفتم یکی از فیلماییه که اگه شروع بدیدنش کردید با تمام وجود خواستار پیگیری اون میشید.

خوبیش اینه که اون یه فیلم تنها نیست.درس زندگی کردنه و معلوم یه گروه کارگردانی و نویسنده قوی  پشت این فیلمه.فیلم از سال 2004 در حال پخشه و الان به فصل پنجمش رسیده.یه سایت اختصاصی فارسی  هم داره که بصورت فروم اطلاعات خوبی میشه ازش گرفت.

4-من هنوز قولی که راجع به نوشتن کتاب" بیست روز موفقیت نامحدود" از آنتونی رابینسون بهتون دادم رو یادم نرفته اما باور کنید قابل خلاصه کردن نیست.برید به سراغ تهیه کتاب و خوندنش.چاپ 23 اونم اومده

5-قالب قبلیم بلاگ یه بکگراند جالبی داشت که من متوجه شدم فقط اینجا باز میشه و خونه و جاهای دیگه قابل رویت نیست .چراشم نفهمیدم .این شد که باز رجعت کردم به  قالب قبلی. بنا به خواست همسر بانو هم اون کانتر شمارنده وبگذر هم به قالب افزوده گشت.

6-امروز تو این فکر بودم که این بلاگ چه دوستای خوبی به من داد.کاش میشد بیشتر هم رو بشناسیم و دامنه دوستیا رو زیادتر کنیم.

7-الانم با قاسم خان تلفنی صحبت کردم.تازه اومده ایران و یه هفته ای اینجاست.سلام به همتون رسوند.حسابی سرش شلوغه و خدا رو شکر مشغول با رها کوچولو

نوشته شده توسط حمید در ساعت 19:12 | لینک  | 

سلام


چیزی راجع به اینا شنیدید؟


نوشته شده توسط حمید در ساعت 16:13 | لینک  |