تبليغاتX
دست نوشته ها یی از خلیج فارس

برای آرش خان و از زبان پدربزرگشان


در کنار مزارم نایست و گریه نکن!

من در آنجا حضور ندارم و هنوز نخوابیده ام.

من هزاران بادی هستم که به هر سو میوزد.

من همان بلوری هستم که برروی برفها میدرخشد.

من همان خورشیدی هستم که دانه را پخته می کند.

من همان باران ملایم پاییزیم.

من آنجا حضور ندارم.

من هنوز نخوابیده ام.


نوشته شده توسط حمید در ساعت 14:34 | لینک  | 


چند سال پیش  در عرض چند ماه هر دو مادر بزرگم رو از دست دادم .وقتی رفتند تازه فهمیدم جاشون چقدر بین ما خالیه.

آرش خان هم چند وقتی بود چدر بزرگش حال مساعدی نداشتند.

الان با خبر شدم که ایشونم جان به جان آفرین تسلیم کردند.

به آرش خان عزیز از صمیم قلب از طرف خودم و همسرم و سایر دوستان بلاگی تسلیت میگم و امیدوارم

همونطور که ایشون به آرامش رسیدند ،آرش و خونواده محترمش هم صبور باشند و این غم رو تحمل کنند.


آرش خان ما را در غم خود شریک بدانید.


مادر آینده:

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید ...

و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است..............

تسلیت میگم آرش خان


Express 23:

...May he rest in peace



گلهای زندگی من:

آرش خان خیلی تسلیت می گم خدمتتون .خیلی متاسفم.خدا صبرتون بدهد انشا الله.



خانوم پ:

آرش خان صمیمانه خدمت شما و خانواده محترمتون تسلیت عرض میکنم.بنظر من مرگ تازه شروع زندگیه.خوشحال باشید که پدربزرگتون تازه متولد شدند.ماها هنوز عقبیم.


یه معلم:

سلام
من از قدیمیهای این بلاگم
خیلی وقته اینجام اما invisible
اما این اتفاق من رو مجبور کرد که بیام و یه تسلیتی بشما بگم.

من همیشه از کل کلای شما و حمید خان لذت میبردم.دیدم انصاف نیست که الان ساکت باشم.
خدا صبرتون بده.


آقای پ :

تسلیت میگم آرش خان. امیدوارم خدا به شما و خانواده گرامیتون صبر بده.
البته ایشون همچنان با شما هستند، یه مدتی آدم انگار دلتنگه و اون دلتنگی نمیذاره آرامش داشته باشیم. بعد کم کم آرامشی که نعمت بزرگ خداست می رسه و اونوقت تکیه کلامها و نصیحتهاشون رو تکرار می کنید و یادشون می کنید، براشون خدابیامرزی می فرستید، خیرات می دید، جاشون رو خالی می کنید و ... انگار دوباره با شما زندگی می کنند. منتها این بار به روشی متفاوت. خداوند به ایشون آرامش ابدی و به بازماندگان بردباری و آرامش دنیوی ببخشه.


همسر :

تسلیت میگم آرش خان
ان شاء ا... بقای عمر عزیزانتون باشه

آرش خان:

تشکر از همه ی دوستان! واقعا خوشحالم کردید! در واقع من اصلا از فوت کردنش (منظورم صرفا مردن هستش، نه عوارضش) ناراحت نیستم! چون با بیماری سر و کله میزد و درد بسیار داشت خیلی هم خوشحال شدم که دیگه الان درد رو احساس نمیکنه! فقط گاهی دلتنگ میشم که اونم با یادآوری خاطراتش حتی یه لبخندی هم میاد رو لبم!
فقط میتونم بگم تشکر!


نوشته شده توسط حمید در ساعت 9:4 | لینک  | 

به نام یگانه مهربان


فرشته مهر لبخند زد و گفت:وقتی زمین 1388 بار به دور خورشید بچرخد و

ستاره های آسمان هشتمین ماه سال را آذین ببندند ،هشتمین روز نوبت

عاشقی است.در آن روز دو ستاره روشن اقبال به هم پیوند می خورند و

جشن بزرگی بر پا می شود که همه آدمهای خوب در آن دعوت دارند.


زمان:

جمعه 88.8.8

مکان:

(عمرا لو بدم!!!)


گذشته از شوخی قدم همه تون روی چشم.هر کی مارو سر افراز می کنه بگه آدرس بدم.



نوشته شده توسط حمید در ساعت 17:4 | لینک  | 


فوری فوری فوری فوری فوری فوری فوری فوری فوری فوری فوری فوری

هوبور   رو که یادتونه.یه روزی مهمون پایه اینجا بود.طی یک اقدام اعجاب انگیز موفق به خرید خونه شده.بخونیدش   این مساله می تونه نقطه عطفی در تاریخ بشریت و تاریخ مسکن داری باشه.


مورخان ذکر کرده اند که بعد از انتقال آدمی از غار به خانه های گلی ،این مساله (خرید خانه توسط هوبور جان) دومین نقطه عطف مسکن و انسان می باشد.

عکس گوگل ارث از خانه هوبور

نوشته شده توسط حمید در ساعت 0:1 | لینک  | 

سلام

مطلب قبلی و کامنتهای " آقای پ" من رو به گذشته برد.سالی که گذشت و بخصوص چند ماه اولش دوران عجیبی برای اهالی این بلاگ بود.هر چیزی برامون سرآغاز یه بحث بود و از هر بحثی یه بحثی در میومد.

فقط یادمه آقای پ رو گوگل به اینجا کشوند. چی موندگارشون کرد  رو نمیدونم.اومدن بقیه رو هم یادم نیست چه جوری شد.

این بلاگ افت و خیزای زیادی داشته اما بی شک اون چند ماه جزو بهترین دوران زندگیش بوده.چی شد که هممون از اون شور و حال افتادیم ؟نمی دونم.


 جمله آخر مطلب جدید آقای پ "من دلم شادی می خواهد! " و قضیه بیسکوییت دادنشون به سنجاب و پست قبلیم خودم رو حسابی به فکر برد.

ما کجا داریم میریم؟من خودمم که اون مطلب رو نوشتم کمتر بهش حتی فکرم کردم ، عمل که هیچ.

ماها زندگی کردن یادمون رفته

دچار عادت تکرار شدیم.
مردش هستید کن فیکون کنیم؟

عادتها رو بزاریم کنار؟
از یه جایی شروع کنیم.کجا؟؟؟ با شما...پیشنهاد با شما



پی نوشت 1

آدم خوب است گپ بزند با مردم. گاهی به همين سادگی يک آرزويی برآورده میشود.

از اینجا


پی نوشت 2

بر طبق قانون جدید در کشور فنلاند، دسترسی به اینترنت پرسرعت تبدیل به یک حق قانونی برای ساکنین این کشور شده است. با اجرای این قانون از ماه جولای، تمام جمعیت ۵.۳ میلیونی این کشور به اینترنت با حداقل سرعت یک مگابیت در ثانیه دسترسی خواهد داشت.  
 
«لورا ویکونن» مشاور حقوقی وزارت حمل و نقل و ارتباطات فنلاند می گوید: سرعت یک مگابیت هدفی اولیه است. این کشور قصد دارد سرعت را تا سال ۲۰۱۵ صد برابر افزایش دهد و دسترسی را به ۱۰۰ مگابیت در ثانیه برساند.  
 
هم اکنون حدود ۹۵ درصد جمعیت این کشور به اینترنت دسترسی دارد. اما این قانون سبب می شود که اینترنت پر سرعت حتی در نقاط روستایی این کشور نیز در دسترس قرار بگیرد.  
 
سازمان ملل در حال تقویت این نگاه است که به اینترنت به عنوان بخشی از حقوق بشری نگاه شود. قبلا یک دادگاه عالی در فرانسه دسترسی به اینترنت را به عنوان یکی از حقوق بشر اعلام کرد. کشورهای مختلفی هم حق دسترسی به شبکه جهانی را به عنوان یک قانون تصویب کرده اند. اما فنلاند نخستین کشوری در جهان است که علاوه بر تصویب قانون برای دسترسی به اینترنت، حداقل سرعت یک مگابیت درثانیه را هم به عنوان کمترین سرعت دسترسی اعلام نموده است


پی نوشت 3

مقدار کمی از گاز سمی سولفید هیدروژن توانسته فعالیت های حیاتی این موش کوچک را برای شش ساعت تا نزدیک به وضعیت مرگ پایین بیاورد. اگر محققان بتوانند چنین حالتی را در انسان ها هم ایجاد کنند ممکن است انقلابی در پزشکی اورژانس به وجود بیاید.  
 
داستان از اینجا آغاز می شود که در زمان اورژانس برای مثال یک تصادف شدید یا یک حمله قلبی، جان بیمار به شدت در خطر است. در اینجا زمان، شاه کلید نجات از مرگ است. در اغلب موارد مرگ به دلیل نبود وقت کافی جهت اقدامات پزشکی رخ می دهد.  
 
حالا محققان توانسته اند با این گاز سرعت زندگی را کم کنند. این ماده سبب می شود که فعالیت های حیاتی به صورت نیمه توقف درآید. ضربان قلب کم می شود و سرعت تنفس پایین می آید. تمام اینها باعث می شود که مرگ سلولی به تاخیر بیافتد و نتیجه آن تبدیل دقایق کوتاه به ساعت ها برای نجات جان بیمار خواهد بود. آقای راس می گوید: با استفاده از این روش زمان برای بیمار کند خواهد شد. در حالی که تیم پزشکی با سرعت مشغول درمان وی هستند.  
 
این تحقیقات بر روی حشرات و ماهی ها هم انجام شده. اما هنوز برای امتحان آن روی انسان ها کمی زود است. بیولوژیست مسوول این تحقیقات می گوید: "من ضربان قلب ماهی ها را متوقف کردم. بنابراین آنها از نظر کلینیکی مرده بودند. اما من می توانم دوباره آنها را برگردانم." شاید تمام اینها تعریف ما را از مرگ و زندگی عوض کند

از اینجا


پی نوشت 4

دختر 19ساله ايرانی
معروفترین دختر امريكايي و جوانترين پروفسور زن در دنيا !
"آليا صبور"، (Alia Sabur) اولين شهروند امريكايي ایرانیالاصل است كه رتبه اولين و جوانترين پروفسور زن را در تاريخ امريكا به خود اختصاص داده است. اين دختر ايراني تبار بطور تمام وقت در دانشگاه نیویورك تدریس میكند و به عنوان یك نابغه نام خود را در ردیف جوانترین استاد دانشگاه های معتبر جهان در كتاب رکوردهای گينس ثبت نموده است.. ركوردار قبلي جوانترين پروفسور دانشگاه هاي جهان متعلق به يك فيزيكدان اسكاتلندي بنام "كولين مك لورين" كه شاگرد اسحاق نيوتن بود و در سال 1717 ميلادي (291 سال پيش) در سن 19 سال و 7 ماهگي اين رتبه علمی را کسب کرده بود.
"آلیا صبور"در هشت ماهگی خواندن را آغاز کرد و از کلاس چهارم ابتدایی به کالج رفت تا در سطح کارشناسی ریاضیات کاربردی بخواند. وی در سن 10 سالگی در دانشگاه استونی بروك ثبت نام كرد و در 11 سالگی با گرايش به موسيقي به عنوان عضو اركستر سمفونی "راك لند" به اجرای قره نی پرداخت. آلیا چهارده ساله بود که مدرک ليسانس خود را از دانشگاه نیویورك اخذ كرد و دانشجوی دوره کارشناسی ارشد و دکتری دانشگاه درکسل، نیویورک شد.. او در 18 سالگی مدرك دکترای خود را از دپارتمان تكنولوژی پیشرفته فوزیون در دانشگاه كانكوك سئول دریافت کرد و جوان ترین فردی بود که وارد دوره فلوشیپ پس از دکتری شد، او نشانگرهای سلولی خاصی را بر اساس تکنولوژی نانولوله ها ابداع کرد که در تحقیقات پزشکی کاربرد زيادي دارد. فقط سه روز مانده بود که نوزده ساله شود که برای تدریس در دانشگاه کنکوک، سئول، کره جنوبی پذیرفته شد.. وی تا ماه قبل در دانشگاه دروس فيزيك دانشگاه كنكوك تدريس ميكرد و در حال حاضر، رياضي و فيزيك را در دانشگاه جنوبي ايالت نيواورلند تدريس ميكند. او يكي از دلايل ترك دانشگاه سئول را مشكل تکلم به زبان كرهاي بیان کرده است


پی نوشت 5

While a man was polishing his new car, his 4 yr. old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car..
In anger, the man took the child's hand and hit it many times; not realizing he was using a wrench. At the hospital, the child lost all his fingers due to multiple fractures.
When the child saw his father.....with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'
The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times. Devastated by his own actions...sitting in front of the car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD'.
The next day that man committed suicide.

Anger and Love have no limits; choose the Love to have a beautiful, lovely life.
Things are to be used and people are to be loved, but the
problem in today's world is that, people are used and things are loved.
Let's be careful to keep this thought in mind:

"Things are to be used, but People are to be loved".

با تشکر از قاسم


نوشته شده توسط حمید در ساعت 16:51 | لینک  | 

پیش نوشت:

نمی دونم چرا اینقدر این جریان ذهن من رو درگیر کرده


بخونیدش و براش دعا کنید.


پی نوشت:

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست ؟


سقراط به او گفت : فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را به تو بگویم . صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت .
سقراط از اوخواست که دنبالش به راه بیفتد . جوان با او به راه افتاد . به لبه رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند
تا آب به زیر چانه آنها رسید . ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد . جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند ،اما سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد . مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد . همین که به روی آب آمد ، اولین کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه اش فروفرستاد . سقراط از او پرسید زیر آب چه چیزی را بیش از همه مشتاق بودی ؟ گفت : هوا .
سقراط گفت : هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی تلاش خواهی کردکه آن را به دست
بیاوری ؛ موفقیت راز دیگری ندارد .

نوشته شده توسط حمید در ساعت 11:10 | لینک  | 



بخونیدش!


ًٌَُِ

نوشته شده توسط حمید در ساعت 14:57 | لینک  | 


چندین سال پیش ،قبل دوران مدرسه ،در دورانی که چیزی جز بازی و شیطنت ایده ال ما نبود ،فکری بین بچه های محل ما افتاد.یادم نیست که استارت این فکر از کی و از کجا زده شد.اما ایده ،ایده قشنگی بود.

قضیه از این قرار بود که هر کدام از ما باید به سه نفر کمک می کردیم.(البته در حد همون دنیای کودکیمون) و به هرکسی که کمک میکردیم اون وارد یه چرخه ای میشد.یعنی اونم باید به سه نفر دیگه کمک می کرد و همین جور ادامه می یافت.

البته یادمه سری اول به اقتضای کودکیمون هر کاری رو که برای کسی میکردیم "کمک" به اون حساب می کردیم و اون رو وارد چرخه می کردیم.اما یواش یواش یاد گرفتیم که نه یه تفاوتای هست و باید یه فرقای گذاشت.

این قضیه ادامه یافت تا دوران راهنمایی.هنوز اون جمع با هم بودیم اما چرخه یادمون رفته بود تا اینکه بقال محلمون که  یه بار تو خالی کردن بار بچه ها کمکش کرده بودند و خوب متعاقبا وارد چرخه شده بود رو بعد سالها دیدیم و ما رو خواست برسونه خونه.وقتی گفتیم نه مممنون مزاحم نمیشیم گفت که مگه من تو این چرخه نیستم و مگه نباید به کسی کمک کنم.

خلاصه دوباره خاطره زنده شد و باز ما شروع کردیم.اما اینبار جدیتر و به قول خودمون کمکا مردونه تر شد.یادمه سعیمون این بود که کمکون لااقل تغییری تو زندگی فرد بده یا لااقل براش خیلی مهم باشه و ارزشمند.

این جزیی از زندگی ما شده بود.سال آخر وقتی دور هم جمع شدیم قرار شد یکی از چرخه ها رو پیگیری کنیم ببینیم تا کجا رفته.ماتونستیم تا 4 لایه اون رو شناسایی کردیم.خیلی برامون جالب بود و جالب تر اینکه همه نفرات بعدی نیز مقید بودند که به سه نفر کمک کنند و این قضیه رو به اونا هم منتقل کنند.

و باز این مساله به دست فراموشی سپرده شد.(البته از طرف ما بقیه نفرات رو نمیدونم) تا اینکه دیروز یه فیلمی دیدم.دقیقا ماجرای این فیلم همین بود.

کمک به سه نفر و وارد کردن اون به این چرخه.البته ماجراها داشت.

فکر میکنید می شه باز این چرخه رو راه انداخت؟فکر می کنید تا کجا ادامه پیدا میکنه؟روزی به خودتون بر میگرده؟شک نکنید بر میگرده و یه روزی به خودتون یه نفر این پیشنهاد رو میده.

 از همین الان شروع کنید.اگر به کسی کمک کردید و دیدید شرایطش مناسبه اون رو هم وارد این چرخه کنید.

بچه که بودیم نتایجش برامون  اعجاب انگیز بود .امیدوارم الانم همین طور باشه.


تفننی و به صورت یک بازی به این قضیه کمک کنید.

چون همیشه کمک کردن به دیگران برای ما یه حس خاصی داره.اینبار آرادنه و بی چشم داشت کمک کنید.شرطش فقط همینه.

دقیقا مثل وقتی دارید یه بازی سه نفره میکنید و فقط به فکر لذت بردنید نه پاداش گرفتن.

بسم الله.....

نفر اول کیه؟

پی نوشت: اینجا رو هم بخونیدو دعاش کنید.


نوشته شده توسط حمید در ساعت 19:15 | لینک  | 






نوشته شده توسط حمید در ساعت 3:34 | لینک  | 

سلام به همگی

حال و احوال؟خوبید؟ممنون از همه به خاطر پیامهای تبریکتون و از الهه خانوم به خاطر پست تبریکشون

1-من بالاخره بعد یه سفر مارکوپولویی تونستم خودم رو به سکو برسونم.اینجا یه چند روزی یه طوفان شن حسابی شده بود و میدان دید حدود چند متر بیشتر نبود و این مساله باعث کنسل شدن پرواز هواپیما به منطقه شده بود و پوست ما کنده شد.(توجه دارید که طوفان شن اونم وسط دریا)

اما تو سفر زمینی دیروزمون از یاسوج گذشتیم و یه چند ساعتی اونجا بودیم.واقعا شهر قشنگیه و طبیعت بکری داره.با آبشارای خیلی قشنگ و کوههای قشنگتر

2-هانیه خانوم از امروز رسما دانشجو شدند.الانم یزده و رفته برای ثبت نام.

3-فیلم "گمشدگان" که تو پست قبلی براتون ازش گفتم یکی از فیلماییه که اگه شروع بدیدنش کردید با تمام وجود خواستار پیگیری اون میشید.

خوبیش اینه که اون یه فیلم تنها نیست.درس زندگی کردنه و معلوم یه گروه کارگردانی و نویسنده قوی  پشت این فیلمه.فیلم از سال 2004 در حال پخشه و الان به فصل پنجمش رسیده.یه سایت اختصاصی فارسی  هم داره که بصورت فروم اطلاعات خوبی میشه ازش گرفت.

4-من هنوز قولی که راجع به نوشتن کتاب" بیست روز موفقیت نامحدود" از آنتونی رابینسون بهتون دادم رو یادم نرفته اما باور کنید قابل خلاصه کردن نیست.برید به سراغ تهیه کتاب و خوندنش.چاپ 23 اونم اومده

5-قالب قبلیم بلاگ یه بکگراند جالبی داشت که من متوجه شدم فقط اینجا باز میشه و خونه و جاهای دیگه قابل رویت نیست .چراشم نفهمیدم .این شد که باز رجعت کردم به  قالب قبلی. بنا به خواست همسر بانو هم اون کانتر شمارنده وبگذر هم به قالب افزوده گشت.

6-امروز تو این فکر بودم که این بلاگ چه دوستای خوبی به من داد.کاش میشد بیشتر هم رو بشناسیم و دامنه دوستیا رو زیادتر کنیم.

7-الانم با قاسم خان تلفنی صحبت کردم.تازه اومده ایران و یه هفته ای اینجاست.سلام به همتون رسوند.حسابی سرش شلوغه و خدا رو شکر مشغول با رها کوچولو

نوشته شده توسط حمید در ساعت 19:12 | لینک  | 

سلام به همگی
اول :حال و احوال؟

دوم:خوبید؟خوشید؟

سوم:ما کم پیداییم که ایشالله شما ها خوبید؟

چهارم:تنها کسی که اینجا تا حالا گله گذاری نکرده بود الهه خانوم بود که ایشونم به سلامتی بله....به جرگه خود ما "گله گذاران "پیوستند.

پنجم:از مسبب این گله گذارم نگذریم که به حق آقای پ بود(خدایی خیلی وقت بود الکی گیر نداده بودما)

ششم:من سوگند یاد می کنم که هر وقت پشت کامپیوتر بیام بلاگ همتون رو می خونم اما مشکل در اینه که این سری وحشتناک سرم شلوغه.شاهدم دارم.
اینقدر نبودم که حتی تو جشن تولدای وبلاگی شما ها هم نیومدم.
حتی از یه پیام تبریک ساده هم جاموندم.
دیگه ببینید چه خبره

هفتم:هانیه خانوم یزد قبول شدند.لیست شیرینی بدید لطفا.

هشتم:بندر با وجود بوی ماهیاش بازم حال و هوایی داره محشرناک.

نهم:شماها هیچ کدومتون تو مراسم "سمنو پزون" بودید؟من عموم چند روز پیش نذر سمنو داشتند و پختند.جاتون خالی
خونواده خانومم چند روز دیگه می پزند.
بهش اعتقاد دارید؟می گند نذر پنج تن آل عباست.

دهم:یکی به جمع فامیل ما دیشب اضافه شد.یعنی به دنیا اومد.یه کوچولوی 1.5 کیلوگرمی.خیلی وزنش کمه.

یازدهم:دعا کنید.


نوشته شده توسط حمید در ساعت 0:4 | لینک  | 

سلام


                           هانیه خانوم قبول شدند.

کجا؟

حدس بزنید دیگه......

بزارید خودشون خواستند بیاند بگند.

عجب ماهیه این بهمن ماه

راهنمایی:اگه راهنمایی کنم راحت می فهمید کجاست.



نوشته شده توسط حمید در ساعت 19:19 | لینک  | 

سلام

یه روزایی تو زندگی ما آدما هست که فراموش نشدنیه

روزایی که هم برای خودمون هم برای دیگران خاطره انگیزه

روزایی مثل ازدواج ،قبولی دانشگاه ،خریدای بزرگ و...

  یکیشم تولده.


امسال به پیشنهاد یکی از دوستان   و به سبک کاری که قبلنا می کردیم می خوام یه کاری بکنم.

روز 25 بهمن ماه تولد منه.همون روز ولنتاین(این رو گفتم که  بهانه نیارید که یادم رفت .تقارن خوبیه)

دوستم پیشنهاد داد که لیست کادوهایی که دوست داری بگیری رو بگو

البته بیشتر جنبه شوخی داره ها

اما بدم نیست یکی شاید پیدا بشه و مرام معرفتی بخواد بزاره و خلاصه بله

 چون حجت برمنم تموم شد تصمیم گرفتم یه لیستی بدم

فقط قبلش بگم بدون فکر قبلی و فی البداهه دارم می نویسما .بعد حرفی نباشه ها...


1-خانه ویلایی تو  اصفهان

2-خانه آپارتمانی اصفهان

3-ماشین (ترجیحا پرادو یا بی ام و)

4-فرش ابریشمی (اخیرا تو نمایشگاه دیدم .شناسنامه هم داره.)

5-یه دونه لپ تاپ

6-یه دوربین عکاسی

7-یه گوشی توپ موبایل

8-یه عینک آفتابی مارک دار

9-یه دست کت وشلوار

10-یه شلوار جین

11-یه بارونی

12-یه جفت کفش اسپرت

13-یه شیشه ادکلن

14-یه بسته پفک نیک نک (کلا چند وقته نایاب شده ،گرچه ذرتش هست اما پفکش چیز دیگه ایه)

15-یه دونه بستنی معجون

16-یه پیتزای خانواده از پیتزا شب اصفهان(حداقل 2 ساعت باید تو صف باشید)

17-یه تشت انار دون کرده

18-یه جین جوراب

19-امتیاز خرید یه خونه

20-امتیاز یه وام

21-محروم کردن من از شیفت دادن با جمال(صاحب عکس چند تا پست قبلی)

22-یه IPOD

24-یه بوس(نه برای همه)

25-یه پیامک تبریک

26-یه لبخند

27-یه دست مردونه

28-یه نظر قشنگ

29-یه ایمیل

30-دلم خیلی وقته سفر به مکه میخواد اما بلیط باید دو نفری باشه ها

31-دعای خیر

32-تن سالم

33-عشق

34-امید


کسی هست که اینا رو بتونه کادو بده ؟بخصوص آخریاش رو؟

35-قلاب ماهیگیری

36-زانه( یه نوع ماهی سربی مخصوص صید ماهی شکاری-نگردید دنبالش فقط جنوب گیرتون میاد)

37-یه شاخه گل


شما چه پیشنهادی دارید؟


نوشته شده توسط حمید در ساعت 2:19 | لینک  | 


سلام

ما (یعنی من و همسرم) تصمیم به خانه دار شدن گرفته ایم.تصمیم جالبیه نه؟جالب و یه کم گستاخانه شاید و بهتره بگم جسورانه.

گرچه وضع مسکن نسبت به چند ماه قبل ظاهرا بهتر شده اما خوب هنوز اون بالا بالاها سیر می کنه.



نمی دونم شماها کدومتون واقعا با این مساله در گیر بودید.

البته اگه جیبتون پر پول باشه که خوب خرید خونه میشه یه چیزی در حد خرید یه چیتوز .حالا نه یه کم بالاتر مثلا پیتزا.

اما اگه از جماعت حقوق بگیر باشید یه کم اوضاع فرق می کنه.

یه نظری هست اونم این که اصلا بیخیال بشید .چه لزومی داره حدود حداقل 50 یا 60 میلیون رو لنگ یه خونه کنیم.با اجاره کردن یا رهن چند صباحی بگذره تا بعد و مگه زندگی چند روزه؟


یه تزییم هست که میگه به خودتون فشار بیارید از همه چیزتون یه مدتی بزنید که خونه دار بشید (کاری که الان ما داریم می کنیم)

برای ما واقعا خونه یکی از ارکان مهم زندگیه.یه دلگرمی یا نمی دونم یه چیزی تو این مایه ها.

به نظر شما چه جوری میشه راحت تر خونه دار شد؟

آپارتمان نشینی رو ترجیح میدید یا خونه ویلایی؟



پیشنهادتون برای خونه دار شدن ما اونم تو اصفهان چیه؟بابا دست به دست هم بدید ما رو خونه دار کنید شیرینیتون محفوظ

نوشته شده توسط حمید در ساعت 0:20 | لینک  | 

سلام

ما امروز دنبال یه شرکتی می گشتیم که طراحی یکی از دستگاههای ما رو انجام داده.

تا دم در دفتر رییس شرکت تو سوییس (البته با اینترنت) رفتیم.



واقعا تکنولوژیها جالبه  و دنیا چقدر کوچیک شده

چقدر از اینترنت خوب استفاده می کنیم؟

چه جوری میشه از اون بهتر استفاده کرد؟

پیشنهادات؟

اصلا چه جوری با اینترنت آشنا شدید؟

سوتیها؟



فکر می کنید الان آقای پ کجای اینجاست؟(عکس اصلاح شد)

اصلا اونجاست؟

اون خونه ای که مدام ازش میگه کجاست؟


از دو سال دیگه هم اینجا می تونید بیاید خونه ما.

 


نوشته شده توسط حمید در ساعت 11:33 | لینک  |